دستورى یابد، آن جان پاك بخاك در آید، و از دور بقالب خویش نگه كند، آن را نه برنگ خود بیند، و نه بر حال خود، آب بیند كه از چشم در ایستاده بجاى روشنایى، و از دهن در ایستاده بجاى گریانى.
بزارد و بنالد و بگرید، و باز گردد تا هفته دیگر، پس دیگر بار دستورى خواهد، آید، و جسد خود را بیند، در آن لحد تاریك، بزارى زار آن آب همه صدید شده، و بوى بگشته، از نخستین بار بیشتر گرید، و زارتر بود.
پس برود و به هفته دیگر باز آید. خورنده بیند براست و چپ روى وى، و آن جمال و كمال خلقت وى همه دیگرگون گشته. خورنده از چشم بیرون میآید، و در بینى میشود، و از بینى بیرون میآید، و در دهن میشود.
آنگه جان بفریاد آید، و گوید: آه صرت جیفة قذرة!
كجا است آن قدّ و بالاى تو كجاست آن جمال و كمال تو؟ كجاست آن صورت زیباى تو؟ كجاست آن محاسن نورانى تو؟ كجاست آن گفت دلرباى تو؟ كجااند عیال و فرزندان تو؟ كه از بهر ایشان بار كشیدى، و رنج بردى، تا به بینند حال و جاى تو، و عبرت گیرند بكار تو.
...
أَیْنَما تَكُونُوا یُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ
مجاهد گفت: این آیت در شأن زنى فرو آمد كه دخترى داشت، و این زن مزدورى داشت از خانه بیرون فرستاد تا آتشپاره اى بخانه آرد. مزدور مردى را دید بر در خانه ایستاده، و میگوید: دخترى را زادند درین خانه؟ مزدور گفت: آرى. گفت: آن دختر نمیرد، تا آن گه كه قضاء فسق و فجور فراوان بر سر وى برود، و آنگه بعاقبت مزدور او وى را بخواهد، و آن گه مرگ او بعنكبوت بود.
مزدور از آن سخن در خشم شد، و كارد برداشت، و شكم آن دخترك بشكافت، و در بحر شد، و خویشتن را ناپدید كرد. آن دخترك را شكم بدوختند، و معالجت كردند، تا بحال صحّت باز آمد. چون بحدّ بلوغ رسید، سر در نهاد، و آنچه قضا بود از فجور بر سر وى برفت.
پس بساحل بحر شد، و آنجا مقام كرد، تا روزى كه آن مزدور از دریا بر آمد، و مالى فراوان با وى. پس
دلّاله را برخواند، و گفت: زنى با جمال از بهر من بخواه. دلّاله گفت: اینجا زنى است نیكوترین زنان بجمال، چنان كه میخواهى، امّا فاجره است، مگر كه تو او را بخواهى دست از فجور باز دارد.
آن زن بخواست، و هم چنان كرد، از فجور توبت كرد، و بعقد نكاح در تحت این مرد آمد. و این مزدور او را سخت دوست میداشت. روزى این مزدور سرگذشت خود باز گفت، و حكایت باز كرد. زن گفت: من آن جاریه ام كه تو شكم وى بشكافتى، و اینك نشان شكافتن و دوختن. مزدور گفت: مرگ تو بعنكبوت باشد چنان كه نشان داده اند، امّا من از بهر تو در میان صحرا كوشكى بسازم، و چندان بالا دهم كه عنكبوت آنجا نرسد. چنان كردند، و آن زن در قصر مینشست. آخر روزى عنكبوت در میان قصر پیدا گشت. این زن بترسید، و بر آشفت، و انگشت پاى وى بر آن عنكبوت آمد، او را در گزید. و از آن گزیدن اندامهاى وى سیاه گشت، و از دنیا برفت.
ربّ العالمین آیت فرستاد در شأن وى كه: أَیْنَما تَكُونُوا یُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ كُنْتُمْ فِی بُرُوجٍ مُشَیَدَةٍ
از مرگ هیچكس نتواند گریخت، هر جا كه روید بشما در رسد.
- - , .
يكجا نشين...ما را در سایت يكجا نشين دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: استخدام کار بازدید: 154