در سرگذشت این مردان و نیز در برخی دیگر از داستانهای شاهنامه به مباحثی برمیخوریم كه در اثنایآن، شعر فردوسی بیشتر شبیه یك منظومه تمثیلی عرفانی میشود. مقصود نگارنده این نیست كه حكیم طوس به عمد مباحث عرفانی را در شعر مطرح كرده است. زیرا شاهنامه پیش از هر چیز و بیش از آن، یك اثر حماسی است. اما مگر عرفان چیست؟ و خاستگاه آن كدام است؟
"عرفان یك مكتب فكری و فلسفی متعالی و ژرف برای شناخت حق و حقایق امور و مشكلات و رموز علوم است، آن هم البته نه به طریق فلاسفه و حكما بلكه از راه اشراق و كشف و شهود.
پیش از آنكه عرفان به صورت رسمی، در شعر سنایی خودنمایی كند و پیش از آنكه شیخ عطار، حماسههای بلند عرفانی خویش را بسراید و پیش از آنكه مثنوی پر رمز و راز مولانا، پدید آید، رگههایی از تمایلات عرفانی در شعر دیگرانی چون حكیم طوس وجود داشته است. رگههایی لطیف و ناپیدا كه ذهن جستجوگر و كنجكاو شاعری چون فریدالدین عطار، بیشك به آن توجه داشته است و چنانكه پس از این خواهیم گفت، آشكارا به آن اشاره كرده است.
اشارات عرفانی در داستان بیژن و منیژه
داستان بیژن و منیژه، از نخستین اشعاری است كه فردوسی سروده است. در این داستان منیژه، دختر افراسیاب، بیژن، پهلوان ایرانی را همراه خویش و پنهانی به توران میبرد. چون افراسیاب از این رسوایی آگاه میشود بیژن را در چاهی زندانی میكند. سنگ اكوان دیو را بر سر چاه مینهد و منیژه را نیز از خانه بیرون میكند. سرانجام كیخسرو، در جام معروف خود، زندان بیژن را مییابد و رستم برای نجات او به توران میرود و ... ماجرا با پایانی خوش خاتمه مییابد.
این داستان ساده و نیك فرجام عاشقانه را شیخ نیشابور چنین تأویل كرده است:
ولـی اكـوان دیو آمد به جنگت
نـهاد او بر سـر این چـاه سنگت
چنـانسـنگیكه مـردانجهانرا
نـبـاشـد زور جنبـانیـدن آن را
تو را پس رستمیباید در اینراه
كهاینسنگ گران برگیرد از چاه
ز تـركسـتان پـر مـكر طبیعـت
كنـد رویـت بـه ایـران شریـعت
بـر كیـخسـرو روحـت دهد راه
نهد جام جـمت بر دسـت آنگـاه
كه تازان جام یك یك ذره جاوید
به رأی العیـن بینی همچو خورشید
تو را خود رسـتم این راه پیرست
كه رخش دولت او بـارگیر است
افراسیاب، فرمانروای ساحر سیاهپوش توران، نفس آدمی است. نفسی كه به بدی امر میكند. و دشمنترین دشمن آدمی است.
او روح پاك انسان را -كه ساده و نقشپذیر است- به سوی لذات مادی میكشد تا اسیر چاه خودخواهی و نفسپرستی شود.
بیژن، انسانی است كه فریبخورده و در چاه غرایز و هواهای نفسانی محبوس شده است.
اِكوان دیو، اهریمن است. او میتواند هر دم به رنگی و هر لحظه به شكلی درآید. در شاهنامه، اكوان دیو، دیو شگفتانگیز وارونه كاری است كه رستم نه با زور بازو بلكه با نیرنگ و چارهگری از دام او رهایی مییابد.
اهریمن، دستیار نفس است. هر گاه نفس انسان، تباهكاری آغاز كند، آنگاه شیطان بندها را محكم میكند.
تركستان - یا همان توران- عالم طبیعت است: تیره، بیگانه، شلوغ و گمراهكننده؛ و ایران آشنا، محبوب و سرزمین روشنی، راستی و پاكی، شریعت روشن و آشكار پیغمبر است.
كیخسرو، روح لطیف و پاك الهی است كه هنوز با خداوند، ارتباطی خاص و یگانه دارد: دلی پاك و روشنكه بیواسطه عقل و بیرنج تعلم، اسرار ازل و ابد در آن منعكس میشود. این دل پاك و یگانه، همان جامجم است:
گوهریكز صدفكون و مكان بیرون بود
طلب از گمشدگـان لـب دریا میكرد
اهل طریقت اعتقاد دارند كه "بیوجود واسطه، توفیق در سلوك میسر نیست و مبتدیان را بدون هدایت پیری منتهی، راه پرنشیب و فراز طریقت پیمودنی نه. خودكامی در طی طریق معرفت و حقیقت جز بدنامی و گمراهی نتیجهای به بار نخواهد آورد و بیارشاد مرشدی معتمد و بیهدایت پیری مسترشد ره به مأمن مقصود نتوان برد."
حال كه به این مناسبت و به پیروی از سخن شیخ فرزانه نیشابور، سخن از كیخسرو به میان آمد، در بخش بعد به اشارات عرفانی دیگری در زندگی كیخسرو جست و جو خواهیم کرد
اشارات عرفانی در زندگی كیخسرو
كیخسرو، شاخصترین چهره عرفانی شاهنامه است. او پسر سیاوش و نوه افراسیاب است. در رگهای او، خون سیاوش، شاهزاده پاك دل و پاك دامن شاهنامه، آمیخته با خون افراسیاب، بدنامترین شاه تركستان، جریان دارد. او خویشاوند نزدیك خوبترین خوبان و پلیدترین بدكاران است و مگر این یك اصل اساسی در انسانشناسی عرفانی نیست كه انسان آمیزهای از فرشته و شیطان است. این نخستین اشاره عرفانی در زندگی اوست.
كیخسرو، دور از چشم افراسیاب و در فضای پاك كوه و دشت رشد میكند. هوای مسموم دربار، روح او را نیالوده است. با معرفتی شگفت از آینده خبر دارد. شجاع، دلاور، بیباك و آگاه است. در عین حال همیشه در برابر آفریدگار متواضع و خاضع است. او به خونخواهی پدر برمیخیزد و افراسیاب یعنی اهریمنیترین چهره شاهنامه را هلاك میكند ولی همهجا در لحظههای خوف و خطر او را میبینیم كه در خلوتی، دور از جمع به نیایش پرداخته و پس از هر پیروزی، وقتی دیگران شكست دشمن را با باده پیماییهای بیحساب، جشن میگیرند، باز او را میبینیم كه خاضع و فروتن به سپاسگزاری از كردگار ایستاده است. او نام بزرگ خداوند را میداند، نامی كه آن را بر كاغذی مینویسد و دیوارهای استوار دژ -دژی كه به نظر تصرفناپذیر میآید- تنها با خوانده شدن نامه او از هم شكافته میشود.
نبرد كیخسرو با افراسیاب، پر از اشارهها و نشانههایی است كه رنگ عرفانی دارند: به عنوان مثال پس از نبردهای سهمگین، افراسیاب از مقابل خسرو گریخته، به گنگ دژ میرود و نشستگاه خود در بهشت گنگرا به خسرو وامیگذارد:
بـیفكـند نـام مهـی، جـان گـرفت
بـه بـیراه، راه بیـابان گـرفت
شــدنـد انـدر آن پــهلوانـان دژم
دهـان پر ز باد ابروان پر زخـم
كـه دریـای با موج و چنـدین سـپاه
سروكار با باد و شش ماهه راه
كـه دانـد كه بیـرون كه آید ز آب؟
بد آمـد سپـه را ز افـراسیـاب
چـو خشـكی بود ما به جـنگ اندریم
به دریا، بهكـام نـهنگ اندریم
ای شـهان كشـتیم مـا خصم بـرون
مـانـد خصمـی زو بتـر در انـدرون
كشـتناین،كـارعـقل وهوش نیست
شـیر باطن سـخره خـرگوشنیسـت
بـه آب انـدرون شـیر دیدنـد و گـاو
همـی داشـتـی گـاو با شیـر تـاو
هـمان مردم و مویشـان چـون كـمند
همـه تن پر از پشـم چون گوسفند
گـروهی سـران چـون سـر گاومیش
دو دسـت از پس مردم و پایپیش
یكـیسر چـو ماهی وتن چـون نهنگ
یكی سرچوگور و تنش چون پلنگ
یكی را سـر خـوك و تـن چـون بـره
همه آب از اینهـا بـدی یكـسـره
گفت ما را هفت وادی در ره است
چون گذشتی هفت وادی، درگه است
بـه گیتـی ازو نـام و آواز نیـست
زمـن راز باشـد ز تو راز نیست
اگـر زو تـو خشنـودی ای دادگر
مـرا بـاز گـردان ز پیـكار سـر
بكـش در دل ایـن آتـشكیـن من
به آییـن خویـش آر آییـن مـن
جهـاناز بد اندیـش بیبیم گشـت
فـراوان مـرا روز بـر سر گذشـت
ز یـزدان هـمـه آرزو یـافـتــم
و گـر دل هـمه سـوی كین تـافتـم
روانــم نـیـابــد ز آز ایـمنــی
بـد اندیـشـد و كیـش اهـرمنـی
شـوم بدكنش همچو ضـحاك وجم
كـه با تور و سـلم اندرآیـم به هم
رسـیدیـم و دیـدیـم كـار جهـان
بـد و نیك و هـم آشـكار و نهان
كشـاورز دیـدیـم گـر تـاجـور
سرانجـام بـر مرگ باشـد گـذر
ازیـن شهـریاری مـرا سـود نیست
گـر از من خداوند خشـنود نیسـت
زمن نیكوییگـر پذیـرفت وزشـت
نشست مـرا جـای ده در بهشـت
اگــر زیـن جهـان تیـز بشـتافتـی
كنـون آنچـه جسـتی همـی یافـتی
بـه همسـایگی داور پـاك جـای
بیـابی، بـدین تیـرگـی در مپای
چـو خورشید تابان برآرد درفـش
چـو زر آب گـردد زمیـن بنـفش
مـرا روزگــار جـدایـی بــود
مـگر با سـروش آشـنایـی بـود
اشارات عرفانی در هفتخوان رستم
ماجرای دیگری كه با هفت وادی عارفان بیشباهت نیست، هفتخوان رستم است:
كاووس كه نابیناست، به وسوسه شیطان به مازندران رفته و در آنجا به دست دیو سپید، زندانی شده است. رستم در جست و جوی كاووس و همراهانش، از هفت مرحله خطر خیز میگذرد و كاووس را نجات میدهد.
پهلوان بزرگ در خوان پنجم، اولاد كه یكی از مردان دشمن است را به اسارت میگیرد و به راهنمایی او سرانجام به جایگاه دیوان میرسد. اما هیچ گاه به عنوان دوست به اولاد اعتماد نمیكند. هر گاه ناچار است برود و اولاد را تنها بگذارد، او را به درخت میبندد. اما او را با وعده و وعید همراه خود دارد. سرانجام، رستم دیو سپید را میكشد و از خون او در چشم شاه و همراهانش میچكاند تابینا شوند.
اگر مرغان دور پرواز منطق الطیر، هفت وادی سهمناك بیپایان را زیر پر گذاشتند تا به كوه قاف، سرمنزل سیمرغ، دست پیدا كنند و شاه خویش را بشناسند، رستم هفت مرحله هولناك را پشت سر میگذارد تا شاه خویش را از اسارت دیو برهاند. اگر تأویل شیخ عطار از داستان بیژن و منیژه را پیشرو داشته باشیم، آیا نمیتوان این پادشاه را روح پاك و متعالی بشر پنداشت كه در زندان نفس اسیر است و چشمش از تماشای حقایق معرفت نابیناست و تنها وقتی آزاد میشود و بصیرت خویش را باز مییابد كه نفس دیو خو كشته شود و آیا اولاد نمیتواند نمادی از عقل باشد كه در راه رسیدن به حقیقت باید از او بهره جست اما هرگز نباید به او اعتماد كامل كرد؟
اشارات عرفانی در داستان اسكندر
اسكندر شاهنامه، پادشاهی سفاك و جهانگیر است و البته با اسكندری كه نظامی وصف میكند، بسیار تفاوت دارد. در اسكندرنامه با مردی روبرو میشویم كه اگر پیامبر نباشد، لااقل حكیمی بزرگ است. اسكندر مردی است كه افسانه پردازی در باب او از زمان حیاتش آغاز شده است. و ظاهراً خود نیز به برخی از باورهای مبالغهآمیز مردم در این مورد دامن میزده است.
در اینجا تبار اسكندر و شخصیتهای گوناگونی كه با چهره او در آمیخته، مورد نظر ما نیست. بلكه همان اسكندر شاهنامه را در نظر داریم. آن هم تنها از این جهت كه برخی از قسمتهای سرگذشت او میتواند تأویل عرفانی داشته باشد. درست مثل هر داستان تمثیلی دیگری كه در ادب عرفانی، برای بیان مفاهیم اعتقادی به كار گرفته شده است.
اسكندر، در هند، سه غنیمت بیمانند به دست آورد كه دیگران هرگز به آن دست نیافتند: جامی هرگز تهی نمیشد، پزشكی كه هر درد را درمان میكرد و دختر رای هند كه در جمال و كمال همتا نداشت.
اما صاحب جامی كه همیشه از آب پر بود، نتوانست به آب حیات دست یابد. او دشواری های بسیار را تحمل كرد، جهانی را زیر پا گذاشت و در ظلمات به چشمه آب حیوان رسید ولی آن را نشناخت و جام اسكندر هرگز از آبی كه آن قدر مشتاق آن. بود پر نشد .پزشك بیمانند او نیز نتوانست راه را بر مرگ زودرس وی ببندد و همسر بیهمتای هندی او فرزندی نیاورد كه امپراطوری وسیع او را پس از مرگش اداره كند.
اسكندر، مردی كه صاحب نیمی از دنیا بود، با آن همه طول و عرض و بانگ و برق و صاعقه، ایام معدودی برجهان گذشت و خیلی زود درگذشت "چنانكه در بهار و تابستان ابر باشد كه بر پادشاهان روی زمین بگذشته است و بباریده و باز شده و از آن همه مال و ثروت كه در خزائن خویش اندوخته بود و از آن همه سرزمینهای پهناور كه زیر نگین داشت، جز دستی تهی و تابوتی تنگ چیزی به همراه نبرد.
آیا این همه به اشارتی گویا نمیخواهد بگوید كه روزی مقدّر است و ثروت حقیقی، جز قناعت و خرسندی نیست؟
گر بریزی بحر را در كوزهای چند گنجد؟ قسمت یك روزهای
با وقوف به این عبرت اندوهبار است كه حكیم فرزانه طوس میگوید:
سر تنگ تابوت كردند سخت
شـد آن سـایه گسـتر دلاور درخـت
نـمانی همی در سـرای سـپنج
چه یازی به تخت و چه نازی به گنج
خروش آمد از چشـمه آب شور
كه ای آزور مرد چندین مشور
بسی چیز دیدی كه آن كس ندید
عنانت كنـون باز بـاید كشـید
كنـون زندگـانیت كوتاه گشـت
سرتخت شاهیت بی شاه گشت
بترسـید و پرسـید از ین ترجمان
كـه ای مـرد بیـدار نیكی گـمان
چنین بـرگ گویا چه گـوید همی
كه دل را به خونـاب شـوید همی
چنین داد پاسخ كه ای نیك بخت
همی گوید این برگ شاخ درخت
كـه چندین سـكندر چه پوید همی
كنـون راه رفتن بجـوید همی ...
چـون بهـشت و آسـمان و آفتاب
چون عناصر باد و آتش، خاك و آب
نسـبـتی دارند بـا این شـاعـران
پس جهان شاعر بود چون دیگران
من ایران نخواهم نه خاور نه چین
نه شاهی، نه گسـترده روی زمین
بـزرگی كه فرجـام او بتری است
بر آن برتـری بر ببـاید گریسـت
سـپهـر بلنـد ار كشـد زیـن تـو
سـرانجام خشـت اسـت بـالین تو
فال و خواب، معرفتی فراتر از حس
یكی دیگر از مواردی كه میتوان برای آن توجیه عرفانی پیدا كرد خواب و فال است.
معرفت، شناختن است بی واسطه عقل و استدلال. ابزار چنین شناختی دل است. در كتب عرفانی مراتب معرفت و انواع آگاهی، تعریف و توصیف شده است. البته در بحث عرفان نمیتوان بارقههای اندك از آگاهی و شهود را كه بر دل بسیاری از مردم میتابد، نادیده گرفت.
یكی از ابتداییترین این ادراكها خواب و دیگری فال است. برای آدمی، خواب همیشه دریچهای به عالم غیب بوده است. "نیروی خواب و معنویتی كه در آن ساری است نزد بشر ابتدایی، مقدس است. آنچه را میجوید از این طریق به تحقق میرساند و خواب را عامل نیرومندی در طرح آرزوها و اندیشههای خویش میشناسد. خواب، بخش درخشان وجود است. ذهن و عین در آن یگانهاند و آگاهیاش درونی است و قوانین منطق ارسطویی در آن روا نیست، بلكه این عرصه همه شكلهای مرموز و ایده آل است."
جاذبه مرموز خواب و رؤیا، همیشه آدمی را به خود كشیده و در زمانهای طولانی، جماعتی از معبران و خوابگزاران را به نام و نوا رسانده است. مردم خواب را بازگو كننده سرنوشت محتوم میدانستند. از آن میترسیدند یا خوشحال میشدند.
در شاهنامه، خواب دیدن، نوعی آگاهی یافتن بر حقیقت است. این خوابها گاهی بر آینده دلالت میكنند و گاه بر حال، گاه آشكارترند و گاه دارای تأویل.
نمونهای از چنین ادراكاتی را میتوان در داستان سیاوش ملاحظه كرد. او پیش از آنكه به اختیار خویش به استقبال مرگ برود، در حالتی شبیه خواب، همه آینده خود و فرزند نیامده خود را میبیند و بازگو میكند. حتی بدكاران شاهنامه هم، به وسیله خواب به دریافتهایی خاص دست مییابند. مثل ضحاك كه ضمن خوابی از سقوط دولت خود به دست فریدون آگاه میشود.
اشاراتی گنگتر از خواب هم در جهان هست كه به آسانی قابل درك نیست. اشارتی مبهم در پیدا و پنهان جهان كه با زبانی بسیار پوشیده از اسرار نهان خبر میدهد. برای درك این زبان، تنها دل است كه به كار میآید. این ادراك همان است كه به آن فال میگوییم. در فرایند چنین احساسی است كه انسان خود را با طبیعت، یكی احساس میكند و در این یگانگی، به اسرار ناپیدای آن دست پیدا میكند یا گمان میكند كه دست پیدا كرده است. زال در نخستین ملاقات با بهمن، به چنین حالتی دچار میشود و بهمن با اولین نگاه به رستم، احساسی ناخوشایند پیدا میكند. توقف اشتر پیش رو در سپاه اسفندیار برای او هشداری است نسبت به فرجام نامیمون این سفر.
اشارات عرفانی در داستان اسكندر
اسكندر شاهنامه، پادشاهی سفاك و جهانگیر است و البته با اسكندری كه نظامی وصف میكند، بسیار تفاوت دارد. در اسكندرنامه با مردی روبرو میشویم كه اگر پیامبر نباشد، لااقل حكیمی بزرگ است. اسكندر مردی است كه افسانه پردازی در باب او از زمان حیاتش آغاز شده است. و ظاهراً خود نیز به برخی از باورهای مبالغهآمیز مردم در این مورد دامن میزده است.
در اینجا تبار اسكندر و شخصیتهای گوناگونی كه با چهره او در آمیخته، مورد نظر ما نیست. بلكه همان اسكندر شاهنامه را در نظر داریم. آن هم تنها از این جهت كه برخی از قسمتهای سرگذشت او میتواند تأویل عرفانی داشته باشد. درست مثل هر داستان تمثیلی دیگری كه در ادب عرفانی، برای بیان مفاهیم اعتقادی به كار گرفته شده است.
اسكندر، در هند، سه غنیمت بیمانند به دست آورد كه دیگران هرگز به آن دست نیافتند: جامی هرگز تهی نمیشد، پزشكی كه هر درد را درمان میكرد و دختر رای هند كه در جمال و كمال همتا نداشت.
اما صاحب جامی كه همیشه از آب پر بود، نتوانست به آب حیات دست یابد. او دشواری های بسیار را تحمل كرد، جهانی را زیر پا گذاشت و در ظلمات به چشمه آب حیوان رسید ولی آن را نشناخت و جام اسكندر هرگز از آبی كه آن قدر مشتاق آن. بود پر نشد .پزشك بیمانند او نیز نتوانست راه را بر مرگ زودرس وی ببندد و همسر بیهمتای هندی او فرزندی نیاورد كه امپراطوری وسیع او را پس از مرگش اداره كند.
اسكندر، مردی كه صاحب نیمی از دنیا بود، با آن همه طول و عرض و بانگ و برق و صاعقه، ایام معدودی برجهان گذشت و خیلی زود درگذشت "چنانكه در بهار و تابستان ابر باشد كه بر پادشاهان روی زمین بگذشته است و بباریده و باز شده و از آن همه مال و ثروت كه در خزائن خویش اندوخته بود و از آن همه سرزمینهای پهناور كه زیر نگین داشت، جز دستی تهی و تابوتی تنگ چیزی به همراه نبرد.
آیا این همه به اشارتی گویا نمیخواهد بگوید كه روزی مقدّر است و ثروت حقیقی، جز قناعت و خرسندی نیست؟
گر بریزی بحر را در كوزهای چند گنجد؟ قسمت یك روزهای
با وقوف به این عبرت اندوهبار است كه حكیم فرزانه طوس میگوید:
سر تنگ تابوت كردند سخت
شـد آن سـایه گسـتر دلاور درخـت
نـمانی همی در سـرای سـپنج
چه یازی به تخت و چه نازی به گنج
خروش آمد از چشـمه آب شور
كه ای آزور مرد چندین مشور
بسی چیز دیدی كه آن كس ندید
عنانت كنـون باز بـاید كشـید
كنـون زندگـانیت كوتاه گشـت
سرتخت شاهیت بی شاه گشت
بترسـید و پرسـید از ین ترجمان
كـه ای مـرد بیـدار نیكی گـمان
چنین بـرگ گویا چه گـوید همی
كه دل را به خونـاب شـوید همی
چنین داد پاسخ كه ای نیك بخت
همی گوید این برگ شاخ درخت
كـه چندین سـكندر چه پوید همی
كنـون راه رفتن بجـوید همی ...
چـون بهـشت و آسـمان و آفتاب
چون عناصر باد و آتش، خاك و آب
نسـبـتی دارند بـا این شـاعـران
پس جهان شاعر بود چون دیگران
مطالب اخیر وبلاگ :توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد
ما را در سایت يكجا نشين دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: استخدام کار بازدید: 140