تفسیر سوره مائده 09 (204)

خرید بک لینک

نفرى عظیم بودند، ششصد هزار میگویند كه مرد مقاتل بود در ایشان، و جمله در تیه فرو شدند مگر دو مرد: یوشع بن نون و كالب بن یوفنا، و هارون و موسى هر دو در تیه فرو شدند بیك روایت، و موسى یوشع را خلیفه خود كرد بر بنى اسرائیل. چون مدت چهل سال بسر آمد یوشع لشكرى فراهم كرد از بنى اسرائیل از فرزندان ایشان كه معصیت نكرده بودند، و پس ایشان خاسته بودند، به اریحا شده بجنگ جباران، و رب العالمین جل جلاله آن فتح بدست ایشان برآورد، و آن جباران بدست بنى اسرائیل بتأیید و نصرت اللَه همه كشته شدند. چنین گویند كه روز آدینه جنگ بود. نماز شام درآمد، آفتاب فرو شده كه هنوز قومى از آن جباران مانده بودند، و روز شنبه ایشان را دستورى جنگ نبود، ترسیدند كه اگر فائت شود، آن نفر باقى بمانند، و بدست ایشان عاجز گردند. دست برداشت یوشع و گفت " اللهم ازدد الشمس علىّ"
آن گه گفت: بار خدایا! آفتاب در طاعت تو، و من در طاعت تو، باز آر این آفتاب، تا تمام بسر برم فرمان بردارى تو.
آفتاب بفرمان حق باز آمد، و یك ساعت در آن روز بیفزود، تا آن جباران همه كشته شدند، و زمین شام یك سر بنى اسرائیل را مسلم گشت.

تواریخیان گفتند: عمر موسى صد و بیست سال بود. بیست سال در ملك افریدون، و صد سال در ملك منوچهر، و بروایتى دیگر عمر موسى هشتاد و نه سال بود، و عمر هارون هشتاد و هشت سال، بیك سال هارون پیش از موسى برفت. عمر بن میمون گفت. هر دو در تیه فرو شدند، و وفات هارون چنان بود كه موسى و هارون هر دو در غارى نشسته بودند، ناگاه فرمان حق بهرون رسید، كالبد وى از روح خالى گشت.
موسى وى را دفن كرد. آن گه به بنى اسرائیل باز شد، و ایشان را از آن كار خبر كرد.
بنى اسرائیل او را دروغ زن گرفتند، گفتند: هارون را بكشتى كه ما وى را دوست میداشتیم، و با وى انس داشتیم. موسى در خدا نالید از آن گفت ایشان. رب العالمین بموسى وحى فرستاد كه ایشان را بر بالین قبر هارون حاضر كن، تا من او را بینگیزم، و جواب دهد. رفتند، و موسى دعا كرد. آن گه گفت: یا هارون بیرون آى از قبر خویش.
هارون از خاك سر بر زد، و خاك از سر خویش مى افشاند، آن گه گفت یا هارون انا قتلتك؟! قال : لا، و لكن متّ . قال : فعد الى مضجعك , فانصرفوا.

از وجهى دیگر نقل كرده اند وفات هارون، و هو الاصح: روى جابر بن عبد اللَه. قال: قال رسول اللَه (ص) خرج موسى و هارون حاجین او معتمرین، فلما كانا بالمدینة مرض هارون فخاف علیه موسى ان یموت بالمدینة فتشتبه الیهود. (قال) فنقله الى احد، فمات باحد، فقبره باحد.

این خبر دلالت كند بر قول ایشان كه گفتند موسى و هارون هر دو از تیه بیرون شدند، و فتح اریحا و قتل جباران بدست موسى بود، و یدلّ علیه ایضا اجماع العلماء ان عوج بن عنق قتله موسى (ع) و أما وفاة موسى فالصحیح فى ذلك ما روى ابو هریرة، قال: قال النّبیّ (ص) جاء ملك الموت الى موسى لیقبض روحه .

میگوید: ملك الموت بر موسى رفت تا معالجه قبض روح وى كند بفرمان حق.
موسى گفت : ما جاء بك؟ بچه آمدى؟ چه ترا آورد اینجا بنزدیك من اى مرید حضرت؟
گفت: آمده ام تا قبض روح تو كنم.
(گفتا) لطمه اى بر روى وى زد، دیده وى بر افكند.

{ این نوع از روایات منقوله البته با موازین اصولی دینی ما نمیسازد اما بجهت حفظ امانت ما فقط نقل کردیم نه نقد ! ( م. زارع ) }ملك الموت بحضرت احدیّت بازگشت. گفتا: بار خدایا خود مى بینى كه موسى دیده من چه كرد. وى مرگ مى نخواهد، و مرا قبض روح وى مى فرمایى. بار خدایا! اگر نه كرامت وى بودى، و آنكه میدانم كه بنده عزیز است بر درگاه تو، من كارى دشخوار ازین مرگ بسر وى فرو آوردمى.

ربّ العزّة آن دیده وى بوى باز داد، آن گه گفت: باز گرد و او را مخیّر كن میان مرگى و زندگانى، و با وى بگو: دست خویش بر پشت گاو نه، چندان كه عدد مویها است در زیر دست تو، ترا زندگى میدهم اگر میخواهى. باز آمد، و پیغام خداى بگزارد.
موسى گفت ثم ما ذا بعد هذا البقاء
پس ازین بقا، پس ازین روزگار زندگى چه خواهد بود؟
گفت: مرگ.
گفت پس هم اكنون اولى تر.
آن گه گفت: بار خدایا! اگر ناچار است، بارى بزمین مقدسه خواهم. پس در زمین مقدسه رفت، در صحرایى میشد، سه كس را دید كه گورى میشكافتند، و لحد آن میپرداختند. موسى آنجا برگذشت، در آن گور نگرست، گفت: این از بهر كه راست میكنید؟
گفتند: از بهر مردى كه قد و بالاى وى همچون قد و بالاى تو است. اگر تو فرو شوى تا اندازه آن بدانیم نیكو بود. موسى فرو شد، و خویشتن را در آن لحد فرو كشید. بفرمان اللَه آن گور فراهم شد.
مصطفى (ص) گفت : " لو كنت ثمّة لأریتكم قبره الى جنب الطریق بجنب الكثیب الاحمر "

بروایتى دیگر گفته اند كه: موسى صومعه اى ساخته بود، و از خلق عزلت گرفته، و بعبادت اللَه مشغول گشته. مادر داشت و عیال و فرزندان، و هر بچهل روز ایشان را زیارت كردى.
روزى ملك الموت خود را بوى نمود، سلام كرد، و جواب شنید.
موسى بدانست كه ملك الموت است، گفت : جئت تقبض روحى ؟ آمدى تا قبض روح ما كنى؟
گفت آرى، ما را فرستادند تا قبض روح تو كنیم اگر خواهى.
موسى سر بر زمین نهاد، گفت: خداوندا! چندان زمان ده كه مادر را و عیال را باز بینم، و ایشان را وصیّتى كنم. وى را زمان دادند، و بر مادر آمد و زودتر از آن بود كه هر بار وعده زیارت بودى.
گفت: اى جان مادر! چونست كه این بار زودتر آمدى، و نه بوقت خویش آمدى.
گفت: یا امّاه! باضطرار آمدم نه باختیار. روزگار عمرم برسید، و اجل در رسید. اینك برید مرگ بر پى ما، و راه حیات فرو گرفت بر ما، آمدم تا شما را وداع كنم، كه نیز شما را تا بقیامت نه بینم.
مادر گفت: اى پسر! نگر تا بقیامت ما را فراموش نكنى، و با خود ببهشت برى.
موسى گفت: بدان شرط كه وصیّت من بر كار گیرى.
خداى را طاعت دار باشى، و درویشان را نوازى، و فرزندانم را نیكودارى. این سخن بگفت، آن گه بگریست، و زار بنالید.
فرمان آمد از حضرت عزّت كه این گریستن از بهر چیست؟ از بهر آمدن است بحضرت ما؟
موسى گفت: بار خدایا! دلم باین ضعیفكان و عیالكان مشغولست.
فرمان آمد: یا موسى! عصا بر زمین زن.
عصا بر زمین زد. زمین شكافته شد. سنگى پدید آمد. عصا بر آن سنگ زد. سنگ شكافته شد. از میان آن
سنگ كرمكى بیرون آمد، برگى سبز در دهن داشت. خداى گفت: یا موسى! این كرمك را درین موضع ضایع نكنم، فرزندان ترا ضایع چون كنم؟
آن گه با ملك الموت در مناظره آمد. گفت: جان من از كدام عضو برخواهى داشت.
گفت: از دست. گفت: دستى كه الواح تورات بوى گرفته ام!
گفت: از پاى. گفت: پایى كه از وى بمناجات حق رفته ام!
گفت: از زبان. گفت: زبانى كه با اللَه بدان سخن گفته ام!
گفت: یا موسى مگر خمر خورده اى؟ گفت: نخورده ام.
گفت: دمى بمن ده تا بدانم. موسى دمى بوى دمید. ربّ العالمین روح پاك وى با آن دم بیرون آورد. كالبد موسى خالى گشت.
فریشتگان آسمان بانگ برآوردند كه " مات كلیم اللَه "

آورده اند كه: یوشع بن نون، موسى را بخواب دید، گفت " كیف وجدت الموت ؟ "
گفت: كشاة سلخت، و هى حیّة .
قومى گفتند: موسى و هارون با ایشان در تیه نبودند، كه ایشان در حبس و عذاب بودند، و پیغامبران را در عذاب ندارند، و درست تر آنست كه موسى و هارون با ایشان در تیه بودند، اما آن كار بر ایشان آسان و خوش بود، چنان كه آتش كه طبع وى احراق است، بر ابراهیم (ع) خوش بود، و او را در آن رنج نبود.

فَلا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْفاسِقِینَ ظاهر آنست كه این خطاب با موسى است، و روا باشد كه این خطاب با محمد (ص) رود، اى: لا تحزن یا محمد على قوم لم یزل شأنهم المعاصى و مخالفة الرسل.

النوبة الثالثة
قوله تعالى: یا أَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنا یُبَیِنُ لَكُمْ كَثِیراً الى قوله وَ یَعْفُوا عَنْ كَثِیرٍ
این آیت وصف رسول خداست، و دلیل علم و حلم وى در آن پیداست، فاظهار ما ابدى دلیل علمه، و العفو عمّا اخفى برهان حلمه.
آنچه از اسرار ایشان اظهار كرد، دلیل است بر كمال نبوّت، و صحّت رسالت، و علم بى شبهت، و آنچه عفو كرد از آن نفاق كه ایشان در دل داشتند، و بظاهر خلاف آن مینمودند، و رسول خدا از آن خبر داشت، و پرده از روى كار برنداشت، آن دلیل بر خلق عظیم و حلم كریم وى.

و نشان كمال حلم وى آنست كه روزى در مسجد مدینه نشسته بود، اعرابیى درآمد از قبیله بنى سلیم، و در میان جامه خویش سوسمارى پنهان كرده بود، و با رسول خدا سخن درشت گفت، چنان كه اجلاف عرب گویند بى محابا، گفت: یا محمد به لات و عزى كه من هرگز كس از تو دروغ زن تر ندیده ام، نه از مردان نه از زنان. یا محمد بلات و عزّى كه در روى زمین بر من از تو دشمن تر كس نیست. عمر خطاب حاضر بود. از آن ناسزاى كه میشنید خشم گرفت، برخاست، گفت: یا رسول اللَه! دستورى ده تا این دشمن خدا و رسول خدا بتیغ خویش سر بردارم، و پشت زمین از نهاد وى پاك گردانم. یا رسول اللَه! آرام و سكون در دل عمر كى آید! و در تو سخن ناسزا از زبان بیگانه میشنود؟ رسول خدا نرمك فرا عمر گفت كه:یا عمر ساكن باش، و او را یك ساعت بمن فرو گذار. آن گه روى فرا اعرابى كرد، گفت: اى جوانمرد! این سخن بدین درشتى چرا مى گویى؟ نمى دانى كه من در آسمان و زمین امینم؟! و پسندیده جهانیانم؟! و دست مؤمنانم؟! و تیمار بر ایشانم؟! مرا زشت مگوى، كه نه خوب بود.

اعرابى از آن درشتى لختى را كم كرد، گفت: یا محمد! مرا ملامت مكن بر آنچه گذشت.
بلات و عزّى كه بتو ایمان نیارم، تا این سوسمار براستى تو گواهى ندهد! رسول خدا در آن سوسمار نگرست. سوسمار بتواضع پیش آمد، و سرك میجنبانید كه: چه فرمایى یا محمد؟ رسول گفت : یا ضبّ من ربّك اى سوسمار خداى تو كیست؟ سوسمار بزبان فصیح جواب داد كه: خداى من جبّار كائناتست. خالق موجوداتست. مقدر احیان و اوقاتست. دارنده زمین و سماوات است. فرمان و سلطان وى در آسمان و زمین و برّ و بحر و فضا و هوا روانست. آن گه گفت : و من انا یا ضب : اى سوسمار! من كه ام كه ترا ازین پرسنده ام؟ گفت : انت رسول رب العالمین، و خاتم النبیین، و سید الاوّلین و الآخرین . تو رسول خدایى بجهانیان، خاتم پیغامبران، سرور و سالار عالمیان، و در قیامت شفیع عاصیان، و مایه مفلسان.

اعرابى چون این سخن بشنید در شورید. پشت بداد تا رود، رسول خدا گفت: یا اعرابى! چنان كه آمدى مى بازگردى؟ و بدین خرسندى؟! گفت: یا محمد نه چنان كه درآمدم باز میگردم، كه بدان خداى كه جز وى خداى نیست، كه چون درآمدم بر روى زمین در دلم از تو دشمن تر كسى نبود، و اكنون كه همى باز گردم بر وى زمین از تو عزیزتر مرا كس نیست. پس رسول خدا بر وى اسلام عرضه كرد، و مهرى از اسلام بر دل وى نهاد. آن گه گفت: یا اعرابى! معیشت تو از چیست؟ گفت: بوحدانیت اللَه و نبوت تو یا محمد كه در بنى سلیم از من درویش تر كس نیست. رسول خدا یاران را گفت: كه دهد وى را شترى تا من او را ضامن باشم بناقه اى از ناقه هاى بهشت؟
عبد الرحمن عوف بر پاى خاست، گفت: یا رسول اللَه فداك ابى و امى، بر من است كه وى را دهم ماده شترى، بده ماهه آبستن، از بختى كهتر، و از اعرابى مهتر، سرخ موى آراسته چون عروسى همى آید خرامان. رسول گفت: تو شتر خویش را صفت كردى، تا من آن را كه ضمان كرده ام نیز صفت كنم. شترى است اصل آن از مروارید، گردنش از یاقوت سرخ، دو بناگوش وى از زمرد سبز، پایهاش از انواع جواهر، پالانش از سندس و استبرق. چون بر وى نشینى ترا همى برد تا بكنار حوض من. پس عبد الرحمن شتر بیاورد، و بوى داد. آن گه مصطفى گفت: یا اخا سلیم خداى را عزّ و جلّ بر ترا فریضه هایى است چون نماز و روزه و زكاة و حج، و نخستین چیزى نماز است، تا ترا چندان بیاموزم كه بدان نماز توانى كردن. اعرابى پیش رسول نشست، و سورة الحمد و سورة اخلاص و معوذتین آموخت، رسول بیاران نگرست، گفت: چه شیرین است ایمان و مسلمانى! چون با هیبت است این دین حنیفى! دین پاك و ملت راست، و كیش درست!
آن گه اعرابى را برنشانید، و بازگردانید، و گفت: نگر تا خداى را بنده باشى، و نعمتهاش را شاكر، و بر بلاها صابر، و بر مؤمنان مشفق و مهربان.

قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِینٌ
اشارتست كه تا نور توحید از موهبت الهى در دل بنده نتابد، بجمال شریعت مصطفى (ص) و در بیان كتاب و سنت بینا نگردد، از آنكه نور هم بنور توان دید، و روشنایى بروشنایى توان یافت.
دیده اى كه رمص بدعت دارد، نور سنت (محمدی) از كجا بیند!
چشم نابینا از روشنایى آب چه بهره دارد!
و ما انتفاع اخى الدنیا بمقلته
اذا استوت عنده الانوار و الظلم.

پیر طریقت گفت:
قومى را نور امید در دل مى تاود.
قومى را نور عیان در جان ایشان، در میان نعمت گردان، و ازین جوانمردان عبارت نتوان

یَهْدِی بِهِ اللَهُ مَنِ اتَبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَلامِ الایة
نور كتاب و سنت امروز كسى بیند كه در ازل توتیاى توحید در دیده دل وى كشیدند، و بحلیت رضا صفات او بیاراستند، تا امروز آن رضوان ازلى او را بمحل رضا رساند، حكمش را پسند كند، و قولش قبول كند، و از راه چون و چرا برخیزد، گوید: بنده ام و سزاى بندگى خویشتن بیفكندن است، و گردن نهادن، و تن فرا دادن، فلذلك قوله عز و جل: وَ أُمِرْنا لِنُسْلِمَ لِرَبِ الْعالَمِینَ.

وَ قالَتِ الْیَهُودُ وَ النَصارى نَحْنُ أَبْناءُ اللَهِ وَ أَحِبَاؤُهُ
دور افتادند آن بیحرمتان كه خداى را جلّ جلاله پسر گفتند.
كسى كه عدد او را نه سزا باشد، ولد كى او را روا باشد!

ولد اقتضاء جنسیت كند، و حق جلّ جلاله پاك است از مجانست، منزّه از مماثلت.
ربّ العالمین آن سخن بر ایشان ردّ كرد، گفت: بَلْ أَنْتُمْ بَشَرٌ مِمَنْ خَلَقَ
نه چنانست كه شما گفتید كه ما پسرانیم. پسران نه اید كه آفریدگانید. دوستان نه اید كه بیگانگانید.

و درین آیت مؤمنانرا كه اهل محبت اند بشارتست، و امان از عذاب،
بآنچه گفت: فَلِمَ یُعَذِبُكُمْ بِذُنُوبِكُمْ،
میگوید اگردوستانید پس چراتان بگناهان بگیرد، و عذاب كند.
دلیل است كه هر كه مؤمن بود و محب، او را بگناهان نگیرد، و عذاب نكند.

یا أَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنا یُبَیِنُ لَكُمْ عَلى فَتْرَةٍ مِنَ الرُسُلِ الآیة
این باز منتى دیگر است كه بر مؤمنان مینهد، و نعمتى عظیم كه با یاد ایشان میدهد، كه پس از روزگار فترت و پس از آنكه اسلام روى در حجاب بى نیازى كشیده بود، و جهان ظلمت كفر و غبار بدعت گرفته، و باطل بنهایت رسیده، رسولى فرستادم بشما كه دلهاى مرده بدو زنده گشت، و راههاى تاریك بوى روشن شد.
رحمت جهانیان است و چراغ زمین و آسمان، پدر یتیمان، و دل دهنده بیوه زنان، و نوازنده درویشان، و پناه عاصیان.
...
و به موسى كلیم وحى آمد كه:
یا موسى! بنى اسرائیل را بگوى كه دوسترین خلق من بمن، و نزدیكترین ایشان بمن آنست كه محمد را دوست دارد، و وى را راستگوى دارد، اگر او را بیند یا نبیند.

وَ إِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ یا قَوْمِ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَهِ عَلَیْكُمْ
فرق است میان امتى كه یاد نعمت بزبان موسى از ایشان مى درخواهد كه: یا قَوْمِ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَهِ عَلَیْكُمْ، و میان امتى كه یاد خود بیواسطه مخلوق از ایشان مى درخواهد كه: فَاذْكُرُونِی أَذْكُرْكُمْ.

آنان اهل نعمتند، و اینان سزاى محبت.
آنان اسیران بهشتند، و اینان امیران بهشت.
آنان اصحاب جودند، و اینان ارباب وجود.

وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً
این خطاب هم با مؤمنان امت است بر عموم و هم با صدّیقان امت بر خصوص.
مؤمنان را میگوید: جعلكم قانعین بما اعطیتم، و القناعة هى الملك الاكبر،
و صدیقان را میگوید: جعلكم احرارا من رقّ الكون و ما فیه.

اگر قناعت گوییم معنى ملك بى نیازى است، از آنكه پادشاه را بكس حاجت و نیاز نباشد، و هر كس را بدو نیاز و حاجت بود، همچنین درویشان كه قناعت كنند بكسشان نیاز نبود، و هر كس را بدعا و همت و بركت ایشان نیاز بود، و تا پادشاه بر جاى بود و ملك وى مستقیم، نظام كار عالم بر جاى بود. چون پادشاه نماند رعیت ضایع شوند، و نظام كار عالم گسسته گردد. همچنین تا اولیاء خداى برجاى اند، و بركت و دعا و همت ایشان بر جاى بود، خلق خداى در آسایش و راحت باشند. چون دعا و همت ایشان بریده گردد، از آسمان عذاب آید، و خلق هلاك شوند. و اگر گوئیم معنى ملك آزادیست از رقّ كون، پس این صفت صدّیقان و نزدیكان باشد، كه عالى همت باشند، چنان كه ملوك بهر دونى فرو نیایند، و با كونین خود ننگرند، و جز صحبت و قربت مولى نخواهند.

ملوك تحت اطمار صفت ایشان، سكوت نظار غیّب حضار حلیت ایشان، بتن با خلق اند و بدل با حلق.

مصطفى (ص) از اینجا گفت : اظلّ عند ربى یطعمنى و یسقینى "
بتن با خلق اند گزاردن شریعت را، و بدل با حق اند غلبات محبت را.
چون غلبات محبت آمد محبت در محبوب پیوست، كه نیز از وى جدا نگردد. همى بزبان توحید از حقیقت
تفرید این خبر دهد كه:
عجبت منك و منّى
ادنیتنى منك حتى

افنیتنى بك عنى
ظننت انك و انى.

من با تو بهم میان ما منزلها است!
در قصه تو بتا! بسى مشكلها است

يكجا نشين...

ما را در سایت يكجا نشين دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: استخدام کار بازدید: 161 تاريخ: چهارشنبه 19 خرداد 1395 ساعت: 12:08

صفحه بندی