تفسیر سوره یوسف 04 (343)

خرید بک لینک
مالك ذعر گفت من درین جایگه چاهى دیده ام هر چند كه آب آن تلخ است امّا یك امشب بدان قناعت كنیم، مرد خویش را فرستاد بطلب آب، پیش از كاروانیان رفت و دلو فروهشت چنانك ربّ العزّه گفت: « فَأَدْلى دَلْوَهُ »، جبرئیل آمد و یوسف را در دلو نشاند او را برمى كشید، عظیم گران بود، طاقت بر كشیدن مى نداشت تا دیگرى را به یارى خواند، چون یوسف بنزدیكى سر چاه رسید، وارد در نگرست شخصى را دید زیبا چون صد هزار نگار جمالى بر كمال، رویى چون ماه تابان و چون خورشید روان، شعاع نور روى وى با دیوار چاه افتاده و آن چاه روشن چون گلشن گشته،...

وارد چون او را بدید بانگ از وى برآمد كه: « یا بُشْرى هذا غُلامٌ » اى شادیا مرا آنك غلامى!
مالك ذعر گفت خاموش باشید و او را پنهان دارید كه این چهارپایان ما از بهر آن ایستادند تا ما درست كنیم كه وى كیست و سبب بودن وى اینجا چیست!
اینست كه ربّ العالمین گفت: « وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً » ... مالك ذعر و اصحاب وى یوسف را از اهل قافله پنهان كردند كه ایشان را عادت بودى كه هر سود و زیان كه ایشان را بودى در سفر در آن مشترك بودندى، خواستند كه تنها این غلام ایشان را باشد.
...
برادران یوسف از سیّاره پنهان كردند كه وى برادر ایشان است بلكه او را بضاعتى ساختند و بفروختند، و این چنان بود كه یهودا طعام آورد از بهر وى بر عادت خویش و او را در چاه نیافت!
برادران خبر كرد از آن حال، همه بیامدند و یوسف را با ایشان دیدند، حریت وى پنهان كردند و به عبرانى با یوسف گفتند كه اگر تو به عبودیّت خویش اقرار ندهى ما ترا هلاك كنیم، یوسف گفت انا عبد و اراد انّه عبد اللَّه. پس او را بضاعتى ساختند و فروختند. ..

وَ شَرَوْهُ شاید كه فعل سیّاره بود بمعنى خریدن، و شاید كه فعل برادران بود بمعنى فروختن، و بخس ناقص بود ناچیز و خسیس، یعنى كه او را بفروختند بچیزى اندك خسیس، یعنى كه بوى ضنّت ننمودند و گرامى نداشتند تا از ارزان فروختن دریغ داشتندید.

و گفته اند معنى بخس حرام است یعنى كه بفروختند او را به بهایى حرام از بهر آن كه وى آزاد بود و بهاى آزاد حرام باشد.
و روا باشد كه معنى بخس ظلم بود، یعنى كه بر وى ظلم كردند كه او را بفروختند، « دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ » بدرمى چند شمرده:
گفتند بیست درم بود هر یكى را دو درم، و یهودا نصیب خود نگرفت بایشان داد،
و گفته اند بیست و دو درم بود.

معدود نامى است چیزى اندك را، هم چون ایام معدوده،...

« وَ كانُوا فِیهِ مِنَ الزَّاهِدِینَ »
برادران چون او را بفروختند و به مالك ذعر تسلیم كردند گفتند: او را بند بر نهید و گوش دارید كه وى گریزنده است نباید كه بگریزد و نیز دعوى حریت كند ازو مشنوید و ما از عهده همه بیرون آئیم.
و گفته اند كه روبیل وثیقه نامه اى نوشت بخطّ خویش باین مبایعت و این شرط كه میان ایشان رفت و بمالك ذعر داد تا حجّت خویش ساخت.

پس مالك او را دست و پاى بسته بر شتر نشاند و سوى مصر رفتند، به گورستانى بر گذشتند براه در و یوسف قبر مادر خویش دید راحیل، خود را از سر اشتر بیفكند و گریستن و زارى در گرفت ...
كعب احبار گفت آن ساعت كه بر سر تربت مادر مى زارید از هوا ندایى شنید كه: « اصبر و ما صبرك الّا باللّه».

غلام مالك ذعر چون وى را چنان دید بر وى جفا كرد و گفت: آمد آنچه مولایان تو گفتند! و لطمه اى بر روى وى زد، هم در حال دست وى خشك شد، و ربّ العزّه جبرئیل را فرستاد تا در پیش قافله پرّى بر زمین زد، بادى عظیم سرخ برخاست و غبار بر انگیخت، چندانك اهل قافله همه متحیّر شدند و یكدیگر را نمى دیدند و خروشى و زلزله اى در قافله افتاد، مالك ذعر گفت گناهى عظیم است كه ما را چنین گرفتار كرد و بر جاى بداشت!
غلام گفت یا مولاى گناه من كردم كه غلام عبرانى را بزدم و اینك دست من خشك گشته، مالك و اهل كاروان بنزدیك یوسف شدند و عذر خواستند و گفتند اگر خواهى ترا قصاص است و اگر نه عفو كن تا ربّ العزّه این صاعقه از ما بگرداند، یوسف عفو كرد و از بهر آن غلام دعا كرد و او را شفا آمد و دست وى نیك شد، مالك پس از آن یوسف را گرامى داشت و جامه نیكو در وى پوشانید و مركوبى را از بهر وى زین كرد و بر وى نشاند.

مالك ذعر یوسف را غسل فرمود و موى سر وى شانه زد و بر اسپى نشاند و عمامه خزّ بنفش بر سر وى نهاد، و مردم مصر را عادت بود كه هر گه كه قافله اى آمدى مرد و زن جمله باستقبال شدندى، و آن سال خود رود نیل وفا نكرده بود، خشك سال پیش آمد و مردم را بطعام حاجت بود، بامداد خبر در افتاد كه قافله در مصر مى آید و طعام با ایشان، خلق مصر بیرون آمدند، یوسف را دیدند در میان قافله هم چون گل شكفته در بوستان و ماه درخشنده بر آسمان.

و یوسف آن وقت سیزده ساله بود، چشم خلق بر وى افتاد فتنه اندر دلها پدید آمد و از وى هیبت بر مردم افتاد، چنان كه در دل بر وى فتنه شدند و از هیبت وى درو نگرستن نتوانستند، یوسف بدان زیبایى و بدان صفت بشهر اندر آمد تا بقصر مالك ذعر، مالك بفرمود تا از بهر وى خانه اى مفرد كردند و فرش افكندند و اهل خویش را گفت: كنیزكى نامزد كن تا خدمت وى كند،
اهل وى گفت: این در مروّت نیست كه كنیزكى با جوانى در یك خانه بود!
مالك گفت تو اندیشه بد مكن كه من از وى آن دانم از امانت و ترك خیانت و استعمال صیانت كه اگر تو خدمت وى كنى من روا دارم.

و گفته اند آن شب كه یوسف در مصر آرام گرفت، رود نیل عظیم گشت و فراخى طعام پدید آمد و نرخ وى بشكست و در شهر سخن پراكنده شد كه مالك ذعر غلامى آورده كه گویى از فرزندان ملوك است و از نسل انبیاء و این وفاء نیل و رخص طعام از یمن قدوم و بركت قدم اوست.

بامداد همه قصد وى كردند و بدر سراى وى رفتند، مالك گفت شما را حاجت چیست؟
گفتند خواهیم كه این غلام را ببینیم و دیدها بدیدن وى روشن كنیم،
مالك گفت یك هفته صبر كنید تا رنج راه از وى زائل گردد و رنگ روى وى بجاى خود باز آید، آن گه من او را بر شما عرض كنم كه من نیّت فروختن وى دارم،

این خبر به زلیخا رسید زن اظفیر، عزیز مصر، زلیخا را آرزوى دیدار وى خاست، چون شش روز گذشته بود از آن وعده كس فرستاد به مالك ذعر كه فردا چون این غلام را بر مردم عرض كنى، بر در سراى من عرض كن،
مالك جواب داد كه من فردا این غلام را پیش تو فرستم كه فرمان ترا ممتثل ام و امر ترا منقاد.
زلیخا بفرمود تا میدان در سراى وى بیاراستند و كرسى از صندل سپید بنهادند و پرده اى از دیباء رومى ببستند و بر طرف بام جماعتى كنیزكان بداشت با طاسهاى گلاب و مشك سوده،
و مالك ذعر در شهر ندا كرد كه هر كه خواهد تا غلام عبرانى را ببیند بدر سراى عزیز مصر آید.
و یوسف را بیاراست، پیراهنى سبز در وى پوشید و قبایى سرخ در بست و عمامه سیاه بر سر وى نهاد و او را بر آن كرسى صندل نشاند.
و زلیخا بر آن گوشه قصر بر تختى زرین نشسته و كنیزكان بر سر وى ایستاده، و در مصر زنى دیگر بود نام وى فارعه بیامد با هزار دانه مروارید، هر دانه اى دو مثقال و هزار پاره یاقوت هر پاره اى پنج مثقال و طبقى پیروزه و نمك دانى بدخش، آمد تا یوسف را خرد.

و بازرگانان و توانگران شهر سواران و پیادگان همه جمع آمده و قومى دیگر كه طمع خریدن نداشتند بنظاره آمدند.
مالك ذعر آن ساعت گوشه پرده برداشت و جمال یوسف به ایشان نمود، چندین دختر ناهده حائض گشتند و خلقى بى عدد در فتنه افتادند و ملك ایشان الریّان بن الولید بن ثروان حاضر بود گفت: خرد واجب نكند كه این بنده كسى باشد و من از خریدن وى عاجزم نه از آنك مال ندارم لكن محال بود كه آدمى اى این را خداوند بود، این سخن بگفت و عنان برگردانید و برفت.

اوّل بازرگانى گفت من ده هزار دینار بدهم، دیگرى گفت من بیست هزار بدهم، هم چنین مضاعف همى كردند و زلیخا بحكم ادب هیچیز نمى گفت كه شوهرش اظفیر حاضر بود مى خواست كه شوى وى مبدء كند،
اظفیر گفت: اى زلیخا من این غلام را بخرم تا ما را فرزند بود كه ما را فرزند نیست،
زلیخا گفت صواب است خریدن و از خزینه من بهاء وى بدادن، ایشان درین مشاورت بودند كه آن زن كه نامش فارعه بود دختر طالون آن مال آورد و عرض كرد، مالك خواست كه بوى فروشد، زلیخا دلال را بخواند و گفت: جوهر كه وى میدهد من بدهم و عقدى زیادتى عدد آن سى دانه هر دانه اى شش مثقال و هم سنگ یوسف مشك و هم سنگ وى عنبر و كافور و صد تا جامه ملكى و دویست تا قصب و هزار تا دبیقى،
مالك ذعر گفت دادم.
آن زن بانگ كرد گفت اى مالك اجابت مكن تا آنچه وى مى دهد من بدهم و صد رطل زر بر سر نهم.
غلامان زلیخا غلبه كردند و یوسف را در سراى زلیخا بردند و آن كنیزكان كه طاسهاى گلاب و مشك سوده داشتند بر سر مردمان مى فشاندند، و مالك ذعر را در سراى بردند و آنچه گفتند جمله وفا كردند. و آن زن كه نام وى فارعه بود سودایى گشت و جان در سر آن حسرت كرد.

اینست كه ربّ العالمین میگوید: « وَ قالَ الَّذِی اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ»
این مشترى شوى زلیخا است نام وى اظفیر و قیل قطفیر، مردى بود از قبطیان حاجب و خازن ملك مصر.
و در آن زمان بمصر رسم بودى كه هر كه خزانه ملك داشتى و تصرّف مملكت همه ولایت در دست وى بودى، او را عزیز گفتندى.

و این ملك مصر به قول بعضى علما فرعون موسى بود: ولید بن مصعب بن الریّان المغرق،
قومى گفتند: فرعون موسى دیگر بود و این ملك دیگر...

«وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ»
میگوید آن گه كه برسید بزور جوانى و قوّت خرد و آن بیست سال است بقول ضحاك و سى و سه سال بقول مجاهد و گفته اند اشدّ را بدایتى است و نهایتى: بدایت حدّ بلوغ است بقولى، و هژده سال بقولى، و بیست و یك سال بقولى، و نهایت آن چهل سال است به قولى، و شصت سال به قولى.

« آتَیْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً »
حكم اینجا نبوّت است و علم فقه دین است و حكم مه است از علم،

و گفته اند یوسف را در چاه نبوّت دادند امّا پس از آن كه باشد رسید او را اظهار دعوت فرمودند.

« وَ راوَدَتْهُ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِها»
و ابتداء این مراودت آن بود كه یوسف در خانه زلیخا پیوسته بعبادت و تنسّك مشغول بودى و صحف ابراهیم خواندى به آوازى خوش و هیچ كس نشنیدى كه نه در فتنه افتادى!

زلیخا كرسى پیش خود بنهاد و یوسف را بخواند و بر آن كرسى نشاند، یوسف صحف میخواند و زلیخا در جمال وى نظاره میكرد و گفت یا یوسف خوش میخوانى لكن چه سود كه نمى دانم كه چه مى خوانى!
یوسف گفت من خریده توأم و غلام توام و تو مرا سیّدى و ببهایى گران مرا خریده اى لابدّ است كه آواز من ترا خوش آید و این اوّل سخن بود كه میان ایشان رفت،

زلیخا گفت اكنون هر روز باید كه بیایى و پیش من این صحف خوانى،
یوسف گفت فرمان بردار و طاعت دارم.
هر روز بیامدى و پیش وى بنشستى و با وى سخن گفتى و زلیخا را در دل عشق یوسف بر كمال بود، امّا تجلد همى نمود و صبر همى كرد و تسلّى وى در آن بود كه ساعتى با وى بنشستى و سخن گفتى و زلیخا كه گهى در میان سخن برخاستى ببهانه اى و گامى چند برداشتى، تا مگر یوسف در رفتار و قد و بالاى وى تامّل كند كه نیكو قد بود و نیكو رفتار و خوش گفتار، و گیسوان داشت چنانك بر پاى خاستى با گوشه مقنعه بر زمین همى كشیدى و حسن و جمال وى چنان بود كه نقاشان چین از جمال وى نسخت كردندى و یوسف هر بار كه وى برخاستى ادب نفس خود را و حرمت عزیز را سر در پیش افكندى،

پس زلیخا در تدبیر آن شد كه خلوت خانه اى سازد، شوهر خویش را گفت: مرا دستورى ده تا از بهر بت قصرى عظیم سازم، نام برده و گران مایه، چنانك درین دیار مثل آن نبود.

شوهر او را دستورى داد.
و زلیخا را مادرى بود نام وى غطریفه و در زمین یمن ملكه بود و پدر زلیخا ملك ثمود بود: جندع بن عمرو و پسران داشت در یمن همه شاهان و شاه زادگان.
زلیخا كس فرستاد بمادر و به آن برادران كه بت خانه اى خواهم كرد مرا به مال مدد دهید، مادر وى صد خروار زر فرستاد و جواهر بسیار و استادان معروف.

زلیخا سه قبّه بفرمود به دوازده ركن در هم پیوسته و درهاشان در یكدیگر گشاده، هر یكى بیست گز در بیست گز و چهل گز بالاى آن، از رخام بنا نهاده و روى آن بجواهر مرصّع كرده و بر سر هر قبّه اى گاوى زرین نهاده، سروهاش از بیجاده، چشمها از یاقوت سرخ، و زیر قبّه ها اندر آب روان و در هر قبّه اى تختى نهاده مكلّل به مروارید و یاقوت و پیروزه و مجمرهاى زرّین نهاده مشك سوختن را و در هر قبّه اى درى آویخته لایق آن قبّه و زلیخا خویشتن را بیاراست و تاج بر سر نهاد و در آن قبّه بر تخت نشست
و كس به طلب یوسف فرستاد، یوسف بیامد و پاى در قبه نخستین نهاد هم چنان بر در بایستاد تا زلیخا گفت: ایدر بیا، نزدیك در آى، یوسف فراتر شد، پیش تخت وى بزانو در آمد، كنیزكان درها ببستند، اینست كه ربّ العالمین گفت: « وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ وَ قالَتْ هَیْتَ لَكَ »
معنى آنست كه زلیخا گفت یوسف را كه من ترا ساخته ام و آراسته.
یوسف چون دید كه در ببستند گفت آه كه فتنه آمد!
زلیخا از تخت فرو آمد و دست یوسف گرفت گفت یا یوسف ترا سخت دوست دارم و در دوستى تو بیقرارم:

یعلم اللَّه گر همى دانم نگارا شب ز روز
زانكه هستم روز و شب مدهوش و سرگردان عشق

يكجا نشين...

ما را در سایت يكجا نشين دنبال می‌کنید

برچسب: تفسیر, نویسنده: استخدام کار بازدید: 142 تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 11:01

صفحه بندی