یهودا باز آمد كه بر وى از همه مشفق تر بود و دلش نمیداد كه او را فرو گذارد، فرا سر چاه آمد گریان و نالان و رنجور دل، گفت یا یوسف صعب است این كار كه ترا پیش آمد و من عظیم رنجورم باین كه برادران با تو كردند،
یوسف گفت:
یا اخى این حكم خداست و بر حكم خدا اعتراض نیست، لكن ترا وصیّت میكنم اگر
روزى غریبى را بینى تشنه و گرسنه و ستم رسیده، با وى مساعدت كن و لطف و
مهربانى نماى،
اى یهودا و چون بخانه باز روى برادرم بنیامین و خواهرم
دینه از من سلام برسان و ایشان را بنواز، و ازین معاملت كه برادران با من
كردند پدر را هیچ آگاه مكن كه مرا امید است كه ازینجا خلاص یابم، تا من
ایشان را عفو كنم، و پدر این خبر نشنیده باشد.
و گفته اند كه از
سر چاه تا بقعر صد و شصت گز بود و از كرامت یوسف آواز یكدیگر آسان مى
شنیدند، یهودا گفت چرا باید كه پدر این خبر نشنود؟
گفت نباید كه از سر
ضجر بر ایشان دعا كند و ایشان را گزندى رسد كه اندوه آن بعضى بمن رسد.
اینست كمال شفقت و غایت كرم و مهربانى بى نهایت، طبع كریم پیوسته احسان را
متقاضى بود، اصل شریف همواره با كرم و لطف گراید.
و گفته اند كه آب
آن چاه تلخ بود، چون یوسف در چاه آرام گرفت آب آن خوش گشت و چاه تاریك
روشن شد، و یوسف برهنه بود، امّا بر بازوى وى تعویذى بسته كه یعقوب آن را
از بیم چشم زخم بر وى بسته بود، و در آن تعویذ پیراهن ابراهیم خلیل بود،
پیراهن از حریر بهشت كه جبرئیل آورده بود از بهشت، آن روز كه ابراهیم را
برهنه در آتش نمرود مى افكندند، و بعد از ابراهیم، اسحاق بمیراث برد از وى
و بعد از اسحاق، یعقوب.
آن ساعت كه یوسف برهنه در چاه آمد، جبرئیل آن تعویذ بگشاد و پیراهن بیرون آورد و در یوسف پوشانید.
و گفته اند بهى از بهشت بیاورد و بوى داد تا بخورد.
و
گفته اند كه ربّ العزّه بوى فریشته اى فرستاد كه او را ملك النّور
گویند، كه آن فریشته مونس ابراهیم بود در آتش نمرود، و مونس اسماعیل بود آن
گه كه هاجر بطلب آب رفت و او را تنها بگذاشت، و مونس یونس بود آن گه كه از
شكم ماهى بیرون آمد در عراء، این ملك النّور در چاه مونس یوسف بود.
و گفته اند یوسف در چاه دعا كرد گفت: یا صریخ المستصرخین، یا غوث المستغیثین، یا مفرّج كرب المكروبین، قد ترى مكانى، و تعرف حالى، و لا یخفى علیك شى ء من امرى
فریشتگان آسمان آواز وى بشنیدند همه بغلغل افتادند ...
یوسف
سه روز در آن چاه بماند و یهودا پنهان از برادران همى آمد و او را طعام
همى داد، روز چهارم جبرئیل گفت: یا غلام، من طرحك فى هذا الجبّ؟ ...
قل:
یا صانع كل مصنوع و یا جابر كلّ كسیر و یا شاهد كلّ نجوى یا قریبا غیر
بعید یا مونس كلّ وحید یا غالبا غیر مغلوب یا حىّ لا اله الا انت یا بدیع
السّماوات و الارض یا ذا الجلال و الاكرام، اجعل لى من امرى فرجا و مخرجا،
یوسف این دعا بگفت در حال فریشته اى آمد ببشارت و راحت و پیغام ملك.
فذلك قوله عزّ و جل: وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِ ...
معنى
آیت آنست كه چون یوسف را ببردند و در چاه كردند ما پیغام دادیم باو كه
ناچار تو ایشان را خبر كنى در مصر از آنچه امروز مى رود و آنچه با تو
میكنند، و ذلك فى قوله: «هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ هُمْ
لا یَشْعُرُونَ»، ...
«وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً»
برادران چون از سر چاه باز گشتند گفتند اكنون پیش پدر رویم چه حجّت آریم و چه گوئیم؟
اتّفاق
كردند كه بزغاله اى بكشند و پیراهن یوسف بخون وى آلوده كنند و پیش پدر
دربرند، گویند یوسف گرگ بخورد و این پیراهن آلوده بخون نشان است، و یعقوب
بانتظار ایشان از خانه یك میل بیامده و بر سر راه نشسته، ایشان بوقت شبان
گاه پیش پدر رسیدند، گریان و زارى كنان.
«عشاء» آخر روزست و ابتداء شب و از بهر آن بشب آمدند تا بر اعتذار دلیرتر باشند كه در آن روز حیا ایشان را مانع بود از عذر دروغ آوردن، ...معنى آنست كه از اشك فرا نمى دیدند كه مى گریستند.
و گفته اند كه گریستن ایشان بحقیقت بود نه بمجاز، سه معنى را:
یكى آن كه شیبت یعقوب دیدند و دانستند كه او را در بلاء و غم صعب افكندند.
دوّم كودكى و بى گناهى یوسف یاد آوردند.
سیوم بر كرده خویش پشیمان شدند و روى اصلاح كار نمى دیدند.
یعقوب
چون زارى و فزع ایشان شنید از جاى برجست و بر خود بلرزید، گفت: ما لكم یا
بنى و این یوسف؟ چه رسید شما را اى پسران و یوسف كجا است؟
ایشان گفتند: «یا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ» ...
گفتند
اى پدر ما، ما ریاضت تن را و آزمون قوّت را با یكدیگر سباق مى بردیم و تیر
مى انداختیم و یوسف از آن كه كودك بود او را نزدیك رخت خویش بگذاشتیم،
گرگ آمد و او را بخورد،
...
«وَ جاؤُ عَلى قَمِیصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ»
... یعقوب چون پیراهن دید، هیچ ندریده و پاره نگشته وانگه بخون آغشته، گفت
شما دروغ مى گوئید كه اگر گرگ خورد پیراهن وى پاره كردى،...
یعقوب چون
پیراهن دید آرام در دل وى آمد، دانست كه یوسف زنده است گرگ او را نخورده،
و ایشان دروغ مى گویند، و آن پیراهن بروى خود مى نهاد و مى بوئید و
مى گفت: ما هذا بریح دم ابنى فانظروا ما صنعتم، ...
« اقْتُلُوا یُوسُفَ » بكشید یوسف را، « أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً » یا او را بیفكنید بزمینى « یَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِیكُمْ » تا پرداخته گردد شما را و خالى روى پدر شما و مهر دل او، « وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحِینَ (9)» و پس آن گروهى باشید از نیكان و تائبان.
« قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ» از میان آن برادران گوینده اى گفت، « لا تَقْتُلُوا یُوسُفَ» مكشید یوسف را، « وَ أَلْقُوهُ فِی غَیابَتِ الْجُبِّ» و بیفكنید او را در كنج قعر چاه، « یَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّیَّارَةِ » تا بر گیرد او را كسى از كاروانیان، « إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِینَ » (10) اگر خواهید كرد.
«قالُوا یا أَبانا» گفتند اى پدر ما، «ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلى یُوسُفَ» چیست ترا كه ما را استوار نمیدارى بر یوسف «وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ» (11) و ما او را نیك خواهانیم.
«أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً» بفرست او را با ما فردا، «یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ» تا ما گلّه چرانیم و او بازى كند، «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» (12) و ما او را نگه بان باشیم.
« قالَ إِنِّی لَیَحْزُنُنِی» یعقوب گفت مرا اندوهگن میدارد، «أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ» كه شما او را ببرید، «وَ أَخافُ أَنْ یَأْكُلَهُ الذِّئْبُ» و مى ترسم كه گرگ او را بخورد، « وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ» (13) و شما ازو ناآگاه.
« قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ» گفتند اگر گرگ او را بخورد و ما ده تن، «إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ» (14) ما آن گه ضایع گذارندگانیم.
«فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ» چون ببردند او را، «وَ أَجْمَعُوا» و در دل كردند، «أَنْ یَجْعَلُوهُ فِی غَیابَتِ الْجُبِّ» كه او را در كنج چاه كنند، «وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِ» و پیغام دادیم ما باو، «لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا» ناچار ایشان را خبر كنى بآنچه میكنند امروز، «وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ» (15) و ایشان نمى دانند.
«وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً یَبْكُونَ» (16) آمدند با پدر خویش شبانگاه و مى گریستند.
«قالُوا یا أَبانا» گفتند اى پدر ما، «إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ» ما رفتیم كه تیر اندازیم، «وَ تَرَكْنا یُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا» و یوسف را گذاشتیم بنزدیك رخت و كالاى خویش، «فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ» گرگ او را بخورد، «وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا» و تو ما را باستوار نخواهى داشت، «وَ لَوْ كُنَّا صادِقِینَ» (17) و هر چند كه ما راست گوئیم.
«وَ جاؤُ عَلى
قَمِیصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ» و آمدند خون بدروغ آوردند بر پیراهن او، «قالَ
بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً» یعقوب گفت نه چنان كه تنهاى
شما شما را كارى بر آراست، «فَصَبْرٌ جَمِیلٌ» اكنون كار من شكیبایى است
نیكو، «وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ» (18) و یارى خواست من
به خداى است بر آنچه شما مى گویید و صفت میكنید.
« از تفسیر كشف الأسرار و عُدة الأبرار.میبدی»
ادامه دارد ...
ما را در سایت يكجا نشين دنبال میکنید
برچسب: تفسیر, نویسنده: استخدام کار بازدید: 159