
گفت من، گفتش برو هنگام نیست
بر چنین خوانی مقام خام نیست
چون توئیّ تو هنوز از تو نرفت
سوختن باید ترا در نار تفت
خام را جز آتش هجر و فراق
که پزد که وا رهاند از نفاق
رفت آن مسکین بسالی در سفر
در فراق دوست سوزید از شرر
پخته گشت آن سوخته پس باز گشت
باز گِرد خانه ی انباز گشت
حلقه زد بر در بصد ترس و ادب
تا بنَجهد بی ادب لفظی ز لب
بانک زد یارش که بر در کیست آن
گفت بر در هم توئی ای دلستان
گفت اکنون چون منی ای من در آ
نیست گنجایش دو من را در یک سرا
چون یکی باشد همه نبود دوئی
هم منی برخیزد آنجا هم توئی
تو تنها میتوانی با نادیده گرفتن این " منِ " توهمی ذهنی « رها » شوی و آزاد ؛ که آزادی واقعی در بندگی آن تنها " منِ " هستی است.
ما تنها با بندگی آن وجه نازنین باقی و جاودان؛ همیشگی میشویم والا کل من علیها فان !
یعنی نه آنکه بعدا فانی میشویم؛ بلکه درست بخوانیم که یعنی از هم اینک هم فانی هستیم الا با « او »
یعنی اگر وصل بسرچشمه شدیم؛ آب حیات ، مدام در جوی زندگی مان جاری خواهد بود والا بالاستقلال از خود مگر ما چه داریم ؟!
آری ؛
چون یکی باشد همه نبود دوئی
هم منی برخیزد آنجا هم توئی
1396
مطالبی دیگر :