تفسیر سوره یوسف 17 (356)

خرید بک لینک
بوی یوسف
یوسف گفت ببرید پیراهن من بر یعقوب كه درد یعقوب از دیدن پیرهن خون آلوده گرگ ندریده بود، تا مرهم هم از پیرهن من بود، چون آن پیراهن از مصر بیرون آوردند باد صبا را فرمان دادند كه بوى پیرهن بمشام یعقوب رسان تا پیش از آنك پیك یوسف بشارت برد از پیك حق تعالى بشارت پذیرد و كمال لطف و منّت حق بر خود بشناسد،
این بر ذوق عارفان همان نفحه الهى است كه متوارى وار گرد عالم مى گردد بدر سینه هاى مؤمنان و موحدان تا كجا سینه اى صافى بیند و سرى خالى و آنجا منزل كند.
و الیه اشار النبى صلى اللَّه علیه و (آله) سلّم: «ان لربكم فى ایام دهركم نفحات»اما یعقوب را این كرامت بواسطه عشق یوسف نمودند و در تحت این سرّى عظیم است و بیان وى آنست كه مشاهده یوسف، یعقوب را بواسطه مشاهده حق بود جلّ جلاله، هر گه كه یعقوب، یوسف را بچشم سر بدیدى بچشم سرّ در مشاهده حق نگرستى، پس چون مشاهده یوسف از وى در حجاب شد، مشاهده حق نیز از دل وى در حجاب شد، آن همه جزع نمودن یعقوب و اندوه كشیدن وى بر فوت مشاهده حق بودند بر فوت مصاحبت یوسف، و آن تحسر و تلهّف وى بر فراق یوسف از آن بود كه آئینه خود گم كرده بود نه ذات آئینه را مى گریست، لكن مونس دل خویش را كه پس از آن نمى دید و بر فوت آن مى سوخت، لا جرم آن روز كه وى را باز دید بسجود در افتاد كه دلش مشاهده حق دید، آن سجود فرا مشاهده حق مى برد كه سزاى سجود جز اللَّه تعالى نیست.
قوله تعالى: «إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ»
عجب آنست كه دارنده آن پیراهن از آن هیچ بویى نیافت و یعقوب از مسافت هشتاد فرسنگ بیافت، زیرا كه بوى عشق بود و بوى عشق جز بر عاشق ندمد و نیز نه هر وقتى دمد كه تا مرد پخته عشق نگردد و زیر بلاى عشق كوفته نشود این بودى مرو را ندمد، نبینى كه یعقوب در بدایت كار و در آغاز قصّه كه یوسف را از بر وى ببردند هنوز یك مرحله نارسیده كه او را در چاه افكندند، نه از وى خبر داشت نه هیچ بوى برد و بعاقبت در كنعان از بوى یوسف خبر مى داد كه «إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ» و گفته اند یعقوب در بیت الاحزان هر وقت سحر بسیار بگریستى،
گهى بزارى نوحه كردى، گهى از خوارى بنالیدى،
گهى روزنامه عشق باز كردى و سوره عشق آغاز كردى،
گهى سر بر زانو نهادى، گهى روى بر خاك نهادى دو دست بدعا برداشتى،
گهى بوى یوسف از باد سحر تعرّف كردى و بزبان حال گفتى:

بوى تو باد سحر گه بمن آرد صنما
بنده باد سحر گه ز پى بوى توام


از اینجا بود كه باد صبا روز فرج بوى یوسف بمشام وى رسانید و یعقوب تقرّب كرد
...
«فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِیرُ أَلْقاهُ عَلى وَجْهِهِ» ...
یعقوب را مهر یوسف با روح آمیخته بود و دار الملك روح دماغست و قوّت وى در چشم و صفاء ناظر ازو، و چون یوسف برفت با وى جمال نظر و صفاء بصر برفت، كه آن قوّت و آن صفا ذات یوسف و بوى یوسف مى داشت، چون برفت با خود ببرد، لا جرم چون پیراهن به یعقوب رسید بوى یوسف باز آمد، آن صفاء بصر باز آمد، تا بدانى از روى حقیقت كه محبوب بجاى چشم و روح است، فراق وى نقصان چشم و روح است و وصال وى مدد چشم و روح است.

گفتم صنما مگر كه جانان منى
اكنون كه همى نگه كنم جان منى
مرتد گردم گر تو زمن برگردى
اى جان جهان تو كفر و ایمان منى


«فَلَمَّا دَخَلُوا عَلى یُوسُفَ آوى إِلَیْهِ أَبَوَیْهِ»
در رفتن به مصر همه یكسان بودند اما بوقت تقرّب و نواخت مختلف بودند كه پدر را و خاله را بر عرش كرامت نشاند و بصحبت و قربت و ایواء ایشان را مخصوص كرد، چنانك ربّ العزّه گفت: «وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَى الْعَرْشِ»


توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود. يكجا نشين...

ما را در سایت يكجا نشين دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: استخدام کار بازدید: 172 تاريخ: سه شنبه 18 مهر 1396 ساعت: 7:45

صفحه بندی