تفسیر سوره حجر 04 (378)

خرید بک لینک
فاطمه (س) گفت یا رسول اللَّه اخبرنى عن باب من ابواب جهنّم
مرا خبر كن از درى از آن درهاى دوزخ كه چونست و عذاب آن چه مایه است؟
گفت اى فاطمه چه پرسى آنچ طاقت شنیدن آن ندارى! و وهم و فهم هیچكس بدان نرسد، امّا... بدانك: در هر درى از آن درهاى دوزخ یعنى در هر دركى از آن دركات دوزخ هفتاد هزار وادیست، در هر وادیى هفتاد هزار شارستان، در هر شارستانى هفتاد هزار سراى، در هر سرایى هفتاد هزار خانه، در هر خانه اى هفتاد هزار صندوق، در هر صندوقى هفتاد هزار گونه عذاب.
...
« إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ» این باز مرهمى دیگر است و لطفى دیگر، آیت رحمت پس از آیت تهدید، ربّ العالمین فرا بندگان نموده كه در صفات ما هم جلال عزّت و سیاستست، هم كمال لطف و رحمت.

و در بارگاه ملك ما هم زندان نقمتست، هم بستان نزهت، تا بنده میان خوف و رجا زندگى كند، بآیت تهدید و ذكر دوزخ از عزّت قهر اللَّه بترسد، بآیت رحمت و صفت بهشت دل در كرم و لطف وى بندد، خوف او را از معصیت باز دارد، رجا او را بر طاعت دارد.

« إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ»
پرهیزكاران فردا در بهشتهااند، هر دو بلفظ جمع گفت از آنك پرهیزكاران بر تفاوتند و جنّات بر درجات اند، بعضى برتر و بعضى فروتر.

هر كه امروز در تقوى بیشتر، فردا درجه وى در بهشت برتر، و بر جمله نشان تقوى آنست كه بنده دل از محبّت دنیا و سر از طمع عقبى خالى كند، نه دنیا و اهل دنیا را با او پیوندى، نه با عقبى او را آرامى، سرگشته روزگار خود شده در میدان كم و كاستى قدم نهاده، جدل و خصومت با خلق خدا از پیش برداشته، كمر صلح و وفا بر میان جان بسته، كلبه وجود خود را آتش در زده، كشتى خلقیّت بگرداب نیستى فرو داده، ظاهر بزیور شریعت آراسته، باطن بنور حقیقت افروخته،
و انگه بدین قناعت نكند كه پیوسته در قعر بحر سرّ خویش غوّاصى مى كند، بحكم اشارت عزّت قرآن كه میگوید: « سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ » مگر روزى این درّ معرفت بچنگ آید كه: « حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ».

« وَ نَزَعْنا ما فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ »
خانه كعبه را بنا كردن و از خبائث مشركان آن را طهارت دادن به خلیل (ع) باز گذاشت، گفت:
« وَ طَهِّرْ بَیْتِیَ »، دل مصطفى (ص) را شستن در حال طفولیّت و از ما دون حق آن را طهارت دادن به جبرئیل باز گذاشت و بفرشتگان، چنانك در خبرست، باز كه نوبت بدلهاى عاصیان امّت احمد (ص) رسید تولّى آن خود كرد جلّ جلاله و طهارت آن خود داد، گفت:
« وَ نَزَعْنا ما فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ »
نه تقدیم و تفضیل ایشان را بر پیغامبران، لكن با ضعیفان رفق بیشتر كنند كریمان، نه خواست جلّ جلاله كه عیب و عوار ایشان با فریشتگان نماید، خود كرد تا عیب ایشان هم خود داند، سبحانه ما ارأفه بخلقه.
...
« نَبِّئْ عِبادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِیمُ »
لمّا ذكر حدیث المتّقین و ما لهم من علوّ المنزلة انكسر قلوب العاصین فتدارك اللَّه قلوبهم، و قال لنبیّه اخبر عبادى العاصین: «أَنِّی أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِیمُ» ان كنت الشّكور الكریم بالمطیعین فانّى انا الغفور الرّحیم بالعاصین.

اى محمد (ص) بندگان مرا خبر ده كه من آمرزگارم، كارساز و بنده نوازم،
نه فضل ما را پایان، نه محابا را كران،
آنچ ابتدا بود امروز همان، ابرى است از بر باران، مؤمنان را جاودان.

اى محمد !
بر مؤمنان لطیف ام و مهربان، امّا بیگانگان را جبّارم دادستان.

« وَ أَنَّ عَذابِی هُوَ الْعَذابُ الْأَلِیمُ »
ما را هم نور عزّتست هم نار عزّت،
بنور عزّت دوستان خود را نواختم، بنار عزّت دشمنان را سوختم،
بنور عزّت لختى را آب عنایت روانیدم، بنار عزّت قومى را گرد هجران انگیختم،
این نور عزّت بنور فراست توان دید، و نور فراست آنست كه ربّ العالمین گفت:
« إِنَّ فِی ذلِكَ لَآیاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ» یعنى للمتفرّسین.

فراست بر سه وجه است:
یكى فراست تجربتى و این همه ممیزان را بود.
دیگر فراست استدلالى و این همه عاقلان را بود.
سوم فراستست بنظر دل بآن نور كه مؤمن در دل دارد،
چنان كه مصطفى (ص) گفت: « اتقوا فراسة المؤمن فانه ینظر بنور اللَّه».

فراست تجربتى بر دیده است یا از شنیده یا بخرد دریافته. و
فراست استدلالى قیاس شرعیست در دین و قیاس عقلى در غیر دین. و
فراست نظرى برقى است كه در دل تابد و حجابها بسوزد تا لختى از آنچ غیبست برو كشف شود و این خاصیت انبیاست و صدّیقان و اولیاء.

ابراهیم خواص در جامع بغداد با جماعتى مریدان گرد آمده، جوانى از در مسجد در آمد سخت زیبا و ظریف و نیكو روى، ایشان او را بخود راه دادند، با ایشان بنشست و سخنهاى نیكو گفت و خدمتهاى نیكو كرد چنانك بعضى دلهاى ایشان صید كرد،
ابراهیم با یكى از آن مریدان گفت: یقع لى انّه یهودى مرا چنان مى افتد كه این جوان جهودست،
این سخن بگفت و از میان جمع برخاست و بیرون شد!
جوان او را گفت: ایش قال الشیخ فىّ؟ شیخ در حقّ من چه گفت؟
مرید با وى بگفت آنچ شیخ گفته بود، جوان برخاست و بپاى شیخ در افتاد و مسلمان گشت، آن گه گفت: ما در كتب خویش خوانده بودیم كه: الصّدیق لا یخطئ فراسته، آمدم و امتحان كردم، گفتم اگر در هیچ طایفه صدّیق صاحب فراست بود، درین طایفه بود. پس آن جوان از جمله بزرگان و معروفان طریقت گشت...

يكجا نشين...

ما را در سایت يكجا نشين دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: استخدام کار بازدید: 186 تاريخ: جمعه 3 آذر 1396 ساعت: 6:13

صفحه بندی