قول دوم آنست كه سبع مثانى، سبع طول است، الطّول جمع الطّولى كالكبرى و الكبر و هى: البقرة و آل عمران و النساء و المائدة و الانعام و الاعراف...
قول سوم آنست كه سبع مثانى همه قرآن است، چنانك جاى دیگر گفت: « كِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِیَ»
مى گوید
ترا هفت سبع مثانى دادیم و آنست قرآن عظیم و همه قرآن، مثانى گفت از بهر
آنك دو بار آن را نسخت كردند: یك بار در لوح محفوظ و یك بار در مصاحف، ...
قول چهارم آنست كه سبع مثانى معانى قرآن است بر هفت قسم:
امر و نهى و تبشیر و انذار و ضرب امثال و تعدید نعم و انباء قرون.
قول پنجم بنوبت سوم گوئیم.
« وَ الْقُرْآنَ الْعَظِیمَ»
مى گوید قرآن عظیمست، در معنى عظیم و در فضل و ثواب عظیم، فرو آمده از نزدیك خداى عظیم.
و
در خبر است كه: ... هر كه قرآن داند و آن را حفظ دارد، و آن گه دنیادار را
بر خود فضل داند یا اعتقاد كند كه كسى را چیزى دادند به از آنك او را
دادند، خوار داشت آنچ عظیمست و عظیم داشت آنچ حقیر و قلیلست، یعنى كه دنیا
خوار است و قلیل، قال اللَّه تعالى: « قُلْ مَتاعُ الدُّنْیا قَلِیلٌ».
قرآنست كه بزرگوارست و عظیم كه ربّ العزّه آن را عظیم گفت.
...
« لا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْكَ»
حرام
كرد بر مصطفى (ص) اندرین آیت كه رغبت نماید بدنیا، یا بچشم پسند در آن
نگرد و آرزوى كند مى گوید اى محمّد مخواه دنیا و منكر بآنچ قومى را دادیم
ازین دنیا داران و توانگران، كه آن بر خورداریى اندكست، سریع الزّوال، قلیل
اللّباث، و ترا دادیم به از آن كه ایشان را دادیم: سبع مثانى و قرآن عظیم.
...
« وَ قُلْ إِنِّی أَنَا النَّذِیرُ الْمُبِینُ، كَما أَنْزَلْنا»
گفته
اند این آیت متّصلست بآیتى كه از پیش گذشت، یعنى: « آتَیْناهُمْ آیاتِنا
فَكانُوا عَنْها مُعْرِضِینَ» «كَما أَنْزَلْنا عَلَى الْمُقْتَسِمِینَ»
مى گوید اصحاب حجر را پیغام و نشان دادیم همچنانك فرو فرستادیم نامه و
پیغام برین مقتسمان،...
قومى گفتند مقتسمین از قسمت است و قومى گفتند از قسم است یعنى: تحالفوا و تقاسموا على معاداة النبى (ص)،
و جمهور مفسران بر آنند كه از قسمتست و خلافست كه ایشان كه اند.
مقاتل گفت مشركان قریش اند، و ذلك انّهم اقتسموا شعاب مكّة على الرّصد یصدّقون القاصدین عن رسول اللَّه (ص).
گفته
اند شانزده مرد بودند كه ولید مغیره ایشان را بر شعاب مكّه قسمت كرده بود
و بر طرق حاج بداشته تا هر كه قصد دیدن رسول خدا داشت او را منع مى كردند و
مى گفتند چه روید بر او كه او دیوانه است ! دیگرى میگفت او كاهنست! یكى
مى گفت شاعر است! یكى مى گفت عرّافست!
و ولید مغیره بر در مسجد نشسته
چون حاكم و از وى مى پرسیدند آنچ مقتسمان گفته بودند در حقّ رسول و او همى
گفت: صدق، یعنى المقتسمین، هر یكى از ایشان راست گفت آنچ گفت در حقّ وى.
...
« فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ»
اوّل آیتى است كه برسول خدا (ص) فرو آمد تا آشكارا خلق را دعوت كند، ...
« وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِینَ» این منسوخ است بآیت سیف و نظیر این در قرآن فراوانست،
و
گفته اند اعراض درین آیت ضدّ اعراضهاى دیگرست در قرآن، اینجا معنى آنست
كه: لا تبال بالمشركین باك مدار از مشركان و روى بگردان ازیشان، و جایهاى
دیگر چنانست كه: لا ینهم و اعف عنهم و تغافل.
« إِنَّا كَفَیْناكَ الْمُسْتَهْزِئِینَ»
این
آیت در شأن نفرى آمد از شیاطین قریش، پنج مرد بودند كه پیوسته رسول خداى
را (ص) مى رنجانیدند و استهزاء میكردند: یكى الولید بن المغیره، دیگر العاص
بن وائل، سدیگر عدى بن قیس و قیل الحارث بن قیس، چهارم الاسود بن المطّلب،
پنجم الاسود بن عبد یغوث،
رسول خدا ایستاده بود و جبرئیل با وى كه این
مستهزیان یك یك بایشان بر گذشتند. امّا ولید مغیره چون بر گذشت جبرئیل
گفت: یا محمّد كیف تجد هذا؟ چون مى بینى این را. یعنى چه مردیست؟
رسول خدا (ص) گفت: بد مردى و خبیث كسى،
جبرئیل
گفت: كار او ترا كفایت كردند، آن گه جبرئیل بساق وى اشارت كرد، كار بدان
رسید كه این ولید جایى مى گذشت و خارى در دامن وى افتاد و از كبر دست فرو
نكرد تا آن خار از دامن خود جدا كند، همى رفت تا آن خار ساق وى را مجروح
كرد، بعرق النّسا رسید و او را هلاك كرد و همى گفت: قتلنى ربّ محمّد.
و همچنین العاص بن وائل برگذشت، جبرئیل اشارت بزیر پاى او كرد پس روزى بر سبیل تنزّه از مكّه بیرون شد بر شتر نشسته و در آن شعاب مكّه طواف مى كرد، بشعبى از آن شعاب فرو آمد تا بیاساید، راست كه فرود آمد پاى بر مار نهاد و مار زیر پاى وى بگزید تا پاى وى چنان شد كه گردن شتر و همان ساعت هلاك شد و مى گفت: قتلنى رب محمّد.
و حارث بن قیس بر گذشت، جبرئیل بشكم وى اشاره كرد پس روزى ماهى شور خورده بود و تشنگى بر وى افتاده، آب همى خورد و تشنگى كم نمى شد تا چندان آب خورد كه شكم وى شكافته گشت و هلاك شد، در آن حال میگفت: قتلنى ربّ محمّد.
و اسود بن المطلب بگذشت، جبرئیل بسر وى اشارت كرد پس خبر رسید كه پسر او زمعه از شام مى آید باستقبال پسر بیرون شد، زیر درختى فرود آمد تا بیاساید، جبرئیل بیامد و آن سر وى بر درخت مى زد و او غلام را مى گوید: ادركنى یا غلام دریاب مرا اى غلام و این را از من باز دار، غلام مى گوید اى خواجه تو خود سر بر درخت مى زنى و من كسى را نمى بینم تا او را از تو باز دارم! هم چنان سر بر درخت همى زد تا هلاك شد و مى گفت: قتلنى رب محمّد.
و اسود بن عبد یغوث بگذشت، جبرئیل بروى وى اشارت كرد پس اتفاق چنان افتاد كه بقبیله بنى كنانه رفته بود بمعاداة رسول خداى تا در دل ایشان نفرت افكند از رسول، چون باز گشت سموم زد او را و رویش سیاه گشت همچون زنگیى، چون بخانه باز آمد اهل وى او را باز نشناختند از خانه بدر كردند، چند روز در آن صحراء مكّه میگشت، از حیف و غبن هلاك گشت و مى گفت: قتلنى ربّ محمّد.
اینست كه ربّ العالمین گفت: « إِنَّا كَفَیْناكَ الْمُسْتَهْزِئِینَ» اى كفیناك امر المستهزئین الّذین یشركون باللَّه.
...
ما را در سایت يكجا نشين دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: استخدام کار بازدید: 213