و با خلق خدا ادب صحبت نگه داشت، تا از وى باز گفت:
وَ إِنَكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِیمٍ.
و اصول آداب صحبت در معاملت با حق آنست كه:
علم در هر معاملت بكار دارى، و شریعت را بزرگ دارى، و بگزارد فرمانها از تمنّیها پرهیز كنى، و سنّت و اهل آن گرامى دارى، و از بدعت و اهل آن بپرهیزى، و از جاى تهمت و گمان برخیزى، و در پرستش خداى جلّ جلاله، از وساوس و عادات ریا و جهل و كاهلى دور باشى، و از خویشتن آرایى بتعبّد بر خلاف سنّت پرهیز كنى، و نوافل كردارها پوشیده دارى، و اللَه را بر غفلت نام نبرى، و هزل در جدّ نیامیزى، و شریعت و دین ببازى ندارى، و بر گفتار و رفتار و دیدار و خوردن و خفتن و حركت و سكون ورع كارفرمایى، و بهیچ وقت از خویشتن راضى نباشى، ور چه بر صدق و صفا روزگار گذارى، بلكه پیوسته از خود ناخشنود باشى، و توبت در همه حال بر خود واجب دانى.
رسول (ص) گفته است " انّه لیغان قلبى، فاستغفر اللَه فى كلّ یوم مائة مرّة "
و ابو یزید بسطامى در صفا و صدق خویش چنان از خود ناخشنود بود كه گه تسبیح وى آن بودى كه روى با خود كردى، و بانگشت بخود اشارت كردى كه مدبر روزگارى.
و صحابه مصطفى (ص) در صفاء دین خویش چنان از خود ناخشنود بودندى كه روایت كنند از معاذ كه بدر خانها شدى و گفتى: تعالوا نؤمن ساعة.
پیر طریقت سخنى گفته، و درین موضع لایق است، گفت:
خداوندا!
یك دل پر درد دارم، و یك جان پر زجر،
عزیز دو گیتى!
این بیچاره را چه تدبیر؟
خداوندا!
درماندم نه از تو، و لكن درماندم در تو!
اگر هیچ غائب باشم گویى كجایى؟ و چون با درگاه آئیم، در را بنگشایى!
خداوندا!
چون نومیدى در ظاهر اسلام حرمان است، و امید در عین حقیقت بى شك نقصان است،
میان این و آن رهى را با تو چه درمان است؟
چون شكیبایى در شریعت از پسندیدگى نشان است، و ناشكیبایى در حقیقت عین فرمان است،
میان این و آن رهى را با تو چه برهان است؟
خداوندا!
هر كس را آتش در دل است، و این بیچاره را در جان از آنست كه هر كس را سر و سامان است، و این درویش بى سر و سامان است!
امّا اصول آداب صحبت در معاملت با خلق آنست كه
نصیحت كردن و شفقت نمودن از هیچ مسلمان باز نگیرى،
و خود را از همه كس كمتر دانى،
و حق همه كس فرا پیش خویش دارى،
و انصاف همه از خود بدهى، بطریق ایثار و مواسات و حسن الخلق،
و از خلاف و معارضه برادران و دروغ زن كردن ایشان پرهیزى،
و بامر صریح و نهى صریح ازیشان در نخواهى،
و ایشان را سخن درشت و جواب ناخوش نگویى.
یوسف حسین رازى گفت:
از ذو النون مصرى پرسیدم كه: با كه صحبت دارم؟
فقال: من لا یملك و لا ینكر علیك حالا من احوالك، و لا یتغیّر بتغیّرك، و ان كان عظیما، فانّك احوج ما تكون اشدّ ما كنت تغیّرا،
گفت: صحبت با كسى كن كه مر او را ملك نبود، یعنى آنچه دارد بخود ندارد، و آن خویش نداند، كه هر كجا خصومتى است از آنجا افتادست كه تو و من در میانست. چون تو و من از میان برخیزد، هیچ خصومت نماند،
گفتا: و هیچ حالى را از احوال تو بر تو منكر نگردد، و داند كه نه معصومى، كه عیب بتو راه نباید، و در دوستى انكار حال دوست خود محال است. دوستى آنجا است كه انكار در میان نیست.
حكایت كنند كه مردى را زنى بود، و در كارى برفته بود، و یك چشم آن زن سپید بود، و مرد از آن عیب بیخبر بود بفرط المحبّة.
چون آن محبّت كم گشت، زن را گفت: این سپیدى كى پدید آمد؟
گفت: آن گاه كه محبت ما اندر دل تو نقصان گرفت.
گفت: و لا یتغیّر بتغیّرك، متغیّر نگردد بتغیّر تو، گر چه آن تغیّر بزرگ باشد، از بهر آنكه هر چند كه تو متغیّرتر باشى بدوست محتاج تر باشى. و شاید كه معنى این سخن آن بود كه صحبت با حق كن، نه با خلق، كه متغیّر گردند چون تو متغیّر گردى، و او كه بتغیّر خلق متغیّر نگردد حق است جلّ جلاله، پس این راه نمودن ببریدن از خلق است و پیوستن با حق.
اللَهُ لا إِلهَ إِلَا هُوَ
لا در كلمه شهادت گر چه صورت نفى دارد غایت اثباتست و نهایت تحقیق،
اشارت ارباب معرفت آنست كه لا در ابتداء كلمت نفى اغیار است، و الّا اللَه اثبات جلال الهیّت،
یعنى كه تا اغیار بتمامى از دل بیرون نكنى، حقیقت ثبوت جلال الهیّت در دل سكینه وار منزل نكند.
....
در حكایت بیارند كه مردى فرا شبلى گفت: یا با بكر چرا همه اللَه گویى و لا إِلهَ إِلَا اللَهُ نگویى؟ شبلى گفت: لا یجرى لسانى بكلمة الجحود. كلمت جحود گفتن كار بیخبران است، و فرو بستن دست و بى مروّتى را نشان است. نخواهم كه زبان خویش بدان بیالایم.آن مرد گفت: ازین بلندتر خواهم؟ شبلى گفت: اخشى ان اوخذ فى وحشة الجحد، ترسم كه به وحشت جحد فرو شوم، و بعزّ اثبات نرسم. گفت: ازین قوى تر خواهم؟ شبلى گفت: قُلِ اللَهُ ثُمَ ذَرْهُمْ... آن مرد نعره اى بركشید، و كالبد از جان خالى كرد.شبلى گفت: روح حنّت فرنّت فدعیت فاجابت.
لَیَجْمَعَنَكُمْ إِلى یَوْمِ الْقِیامَةِ
جامع نامى است از نامهاى خداوند جلّ جلاله.
و معنى جامع در وصف وى آنست كه بهم آرنده آب و آتش است در یك سنگ،
نماینده جهان فراخ است در دیده تنگ، و بهم آرنده ضدّها در یك تن، حرارت و برودت و رطوبت و یبوست.
و آن گه اجزا و اعضاء مختلف در تركیب آدمى بهم آورده، و همه درهم ساخته، و بندها درهم پیوسته، و چنان كه خود خواست ترتیب آن بداده، یقول تعالى: نَحْنُ خَلَقْناهُمْ وَشَدَدْنا أَسْرَهُمْ. باز فردا برستاخیز بهم آرد، و جمع كند آن استخوانها و گوشت و پوست آدمى كه بریزیده، و ذرّه ذرّه در عالم پركنده شده، فذلك قوله عزّ و جلّ: وَ أَنَ اللَهَ یَبْعَثُ مَنْ فِی الْقُبُورِ.
كعب احبار گفت: فریشته اى بر صخره بیت المقدس بایستد، و بفرمان حق گوید: ایهاالعظام البالیة، و الأوصال المتقطّعة، انّ اللَه عزّ و جلّ یأمر كنّ ان تجتمعن لفصل القضاء،و روى ابو هریرة عن النّبیّ (ص) قال: یقول اللَه عزّ و جلّ: لیحى حملة عرشى فیحیون، ثمّ یقول: و لیحیى جبرئیل و میكائیل و اسرافیل فیحیون، ثمّ یأمر اللَه عزّ و جلّ بالأرواح، فیؤتى بها، فتتوهّج ارواح المسلمین نورا، و الأخرى ظلمة، فیقبضها جمیعا، فیلقیها فى الصّور. ثمّ یقول اللَه عزّ و جلّ لاسرافیل: انفخ نفخة البعث. فتخرج الأرواح من الصّور كأنّها النّحل قد ملات ما بین السّماء و الأرض، فیقول الجبّار: و عزّتى و جلالى لیرجعنّ كلّ روح الى جسده، فتأتى الأرواح، فتدخل فى الأرض على الأجساد ثمّ تدخل فى الخیاشیم، فتمشى فى الأجساد كمشى السّمّ فى اللّدیغ
قوله: فَما لَكُمْ فِی الْمُنافِقِینَ فِئَتَیْنِ
ازینجا تا بآخر ورد قصّه منافقان است، ایشان كه ارباب تخلیطاند، و احوال سقیم دارند، آرزوهاى محال میكنند، كه مؤمنان را چون خود مى خواهند، و عصمت خون و مال را از هر جانب امن میطلبند، و با هر كس روى مى كنند.
یُرِیدُونَ أَنْ یَأْمَنُوكُمْ وَ یَأْمَنُوا قَوْمَهُمْ ربّ العزّة مؤمنانرا گفت از روى اشارت اندرین آیت كه: افردوا العقد فیهم، انّهم اعدائى لا ینالون منّى فى الدّنیا و العقبى رضایى.
ایشان دشمنان مااند، رضاء ما در دنیا و عقبى در دل ایشان منزل نكند، و ایشان را نپسند
فباینوهم و خالفوهم، و لا تطابقوهم بحال، و لا تعاشروهم، وَ لا تَتَخِذُوا مِنْهُمْ وَلِیًا وَ لا نَصِیراً.
- - , .
يكجا نشين...ما را در سایت يكجا نشين دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: استخدام کار بازدید: 173